خریشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خریشیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) پوست از اندام بناخن برگرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ). خراشیدن . (آنندراج ). شکافتن . چاک دادن . (ناظم الاطباء) : جهانا یافتی کامت کنون زین بیش مخریشم . خسروانی . ◄ محو کردن . ◄ گزیدن . ◄ برکندن . ◄ تراشیدن . ◄ چیدن . ◄ گرفتن با دندان . (ناظم الاطباء). ◄ خروشیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : پیش آی کنون ای خردومند و سخن گوی چون حجت لازم شود از حجت مخریش . خسروی .