خریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خریق . [ خ َ ] (ع اِ) زمین پست علفناک .خُرُق . ◄ باد سرد که سخت وزد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). باد که خیمه برکند. (مهذب الاسماء) : قدر فندق افکنم بندق خریق بندقم در فصل صد چون منجنیق . مولوی . ◄ باد نرم و سست . ◄ باد بازگردنده، وزنده به استمرار. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ باد دیروزنده . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ چاه که سرش شکسته شده باشد از آب .(منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خرائق، خُرُق . ◄ آب راهه ٔ آبی که گود نبودو خالی از درخت نباشد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ گشادگی وادی در آنجای که منتهی میشود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خریق . [ خ ِرْ ری ] (ع ص، اِ) مرد بسیار باسخاوت و جوانمرد و ظریف در سخاوت . ◄ مرد نیکوخوی کریم . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).