خزانة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خزانة. [ خ ِ ن َ ] (ع اِ) گنجینه ٔ تهی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج، خَزائن . ◄ منبع و سرچشمه ٔ هر چیز. (ناظم الاطباء). ◄ گنجینه داری . ج، خَزائن . ◄ گنجینه . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (ترجمان اللغة علامه ٔ جرجانی ).دفینه . خزینه . (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خزائن . ◄ اندوخته . (یادداشت بخط مؤلف ) : نسیه دادیم بر خزانه ٔ عیش همه نقد از خزانه بستانیم . خاقانی .
خزانه . [ خ ِ /خ َ ] (از ع، اِ) محلی بوده است که در سرای پادشاهان و امیران و ثروتمندان که جواهرات و نقود و مالهای منقول قیمتی را بدانجا می نهادند و هر خرج و بذل و بخششی از آنجا می شد و هر هدیه ای بدانجا می رفت : علی تکین بخارا بغازیان ماوراءالنهر سپرد و خزانه وآنچه مخفف داشت با خویشتن برد. (تاریخ بیهقی ). با من عهد کنید و بر غلامان سرایی حجت کنید تا بخرد باشند که چون به آموی رسیم از خزانه خوارزمشاه صلتی داده آید. (تاریخ بیهقی ). آن چیزها از مجلس و میدان ببردندبه خزانه ها و سرای ها. (تاریخ بیهقی ). چند روز پیغام می رفت و می آمد تا قرار گرفت بر آنکه خداوند را خدمتی کند پنجاه هزار دینار و خط بداد و مال در زمان بخزانه فرستاد. (تاریخ بیهقی ). خازنان و دبیران خزینه ومستوفیان نثارها را بخزانه بردند. (تاریخ بیهقی ). گر تو بیاموزی ای پسر سخن خوب خوار شود سوی تو خزانه ٔ قارون . ناصرخسرو. گفت حجت بجمله گوهر علم است گوهر او راز جانت ساز خزانه . ناصرخسرو. شاه را چون خزانه آراید چیز بدهم چو نیک دریابد. سنائی . طمعش بود کز خزانه ٔ جود بی نیازش کنی بجامه و زر. انوری . نسیه بر نام روزگار تو بس زانکه نقد از خزانه می نرسد. خاقانی . حمل خزانه اش به سمرقند برنهد. خاقانی . بخت نقش سعادتش بندد بر ششم چرخ کان خزانه ٔ اوست . خاقانی . بذات خویش بحفظ خزانه ٔ جوهر قیام نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). گرامی نزلهای خسروانه فرستاد از ادب سوی خزانه . نظامی . ولیکن خزانه نه تنها مراست . سعدی . خزائن پر از بهر لشکر بود. سعدی (بوستان ). ◄ مال و نقود کثیر. (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : دل باید و خزانه و تیغ و سپاه و تخت تا بر مراد خویش بود مرد کامران . امیر معزی . و لشکر برادر را که آنجا بودند برداشت با مال و خزانه . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٣). ♦ از خزانه بیرون آوردن . ♦ از خزانه خارج کردن ؛ از خزانه بیرون آوردن . ♦ از خزانه درآوردن ؛ یا ز خزانه خارج کردن . ♦ به خزانه بردن ؛ در خزانه قرار دادن . بخزانه فرستادن . حمل بخزانه کردن . ♦ به خزانه فرستادن ؛ بخزانه بردن . حمل بخزانه کردن . ♦ خزانه ٔ اسرار ؛ مخزن الاسرار، کنایه از قلب : چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانه ٔ اسرار من خراب کنند. مسعودسعد سلمان . ♦ خزانه خانه ؛ مخزن . جای خزانه . جایی که در آن نقود و جواهر نهند : خزانه خانه ٔ عشق است در بمهر رضا. خاقانی . ♦ خزانه ٔ غیب ؛ مخزن غیب . مخزن و خزانه ٔ الهی که رزق مردمان از آنجا رسد : ای کریمی که از خزانه ٔ غیب گبر و ترسا وظیفه خور داری . سعدی . ۩ شفاخانه ٔ غیب . داروخانه ٔ غیب : دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه ٔ غیبم دوا کنند. حافظ. ♦ خزانه ٔ فتوح ؛ خزانه ٔ الهی که بخشایش الهی از آن بشود : هم خزانه ٔ فتوح بگشاید هم نشانه ٔ فلاح بفرستد. خاقانی . ♦ در خزانه نهادن ؛ اکتناز. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ حوض گونه ای در حمام که در آن برای شست و شو داخل میشدند. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خزانه ٔ آب سرد ؛ خزانه ای که حاوی آب سرد حمام است . ♦ خزانه ٔآب گرم ؛ خزانه ای که حاوی آب گرم است . ◄ قطعه ای از زمین که در آن تخم یا قلمه ٔ درختان نزدیک یکدیگر کاشته و سپس درجاهای دیگر غرس کنند، ممکن است بجای قطعه زمین ظرفی باشد که در آن تخم یا قلمه ٔ درختان بشکل فوق کاشته شود. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ مکانی بود در هیکل که عطایا را در آنجا می گذاردند. (قاموس کتاب مقدس ). ◄ محلی که در آن کتاب گذارند. مخزن کتب . کتابخانه . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خزانه ٔ کتب ؛ مخزن کتب . گنجینه ٔ کتب . ◄ اداره ای که در آن درآمدهای کشوری جمع شود و سپس هزینه ها از آن اداره پرداخت گردد. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ اسناد خزانه ؛ سند حسابداری که در خزانه ٔ مملکتی تهیه شود و بدانجا مربوط است . ♦ خزانه داری کل ؛ خزانه ٔ مملکت که درآمد و هزینه ٔ مملکتی بدانجا مربوط است . ♦ خزانه ٔ مملکت ؛ خزانه ٔ کشور که درآمدهای کشور و سرمایه ٔ کشور در آنجا سپرده میشود و مخارج کشور نیز بدانجا حواله میگردد. ◄ قلب . دل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).