خزف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ زَ) [ ع. ] (اِ.) سفال، هر چیز گلی که در آتش پخته شده باشده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ زَ) [ ع. ] (اِ.) سفال، هر چیز گلی که در آتش پخته شده باشده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خزف . [ خ َ ](ع مص ) دست اندازان رفتن . یقال : خزف فی مشیه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). بدست و پا راه رفتن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خزف . [ خ َ زَ ] (ع اِ) سفال . (منتهی الارب ) : لعلت دهد مگیر که این لعل است نعل و خزف بود همه ایثارش . ناصرخسرو. تا بزیر فلک چنبری اندر همه وقت گل به ازخار و گهر به ز شبه در ز خزف فلک چنبری اندر خط فرمان تو باد ور نه بشکسته چو از عربدگان چنبر دف . سوزنی . سران همه صدفند اوست همچو لؤلؤبحر مهان همه خزفند اوست همچو گوهر کان . سوزنی . هست بجای تحف طبع من دُر شبه و سیم، سرب زر خزف . سوزنی . ستایش کنی مر مرا در سخن گهر می دهی مر مرا در خزف . مسعودسعد. وقت بازی کودکان از اختلال می نمایند آن خزفها زر و بال . (مثنوی ). در بیابان خشک و ریگ روان تشنه را در دهان چه در چه صدف مرد بی توشه کاوفتاد از پای بر میان بند او چه زر چه خزف . سعدی . دانه ای درّ آب دار به کف قیمتی تر ز صد هزار خزف . مکتبی . به فارسی سفال گویند. بسیار خشک و با اندک حرارت و ضماد او جهت ورم های نرم و قروح اعضاء یابس المزاج مثل غضروف و وتر و جهت انسلاخ جلد و سفال سبو با مرهمها جهت التیام جراحت و با سرکه جهت حکه و جوششها و سعفه و جرب و نقرس و با موم روغن جهت ورمهای مزمن و خنازیر و سفال چینی جهت جلای دندان و تقویت لثه و قطع خون آن و جلای بیاض طبقه ٔ قرنیه مفید و مضر اعصاب دماغی و مصلحش روغن بنفشه است و روغن نیلوفر. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ◄ سبو.(ناظم الاطباء). ◄ سفالینه . (یادداشت بخطمؤلف ). هر چیز گلی که در آتش پخته شده باشد. (ناظم الاطباء). ♦ خزف ریزه ؛ پاره سفال ؛ تیکه شکسته . (از ناظم الاطباء). ♦ ساباطالخزف ؛ نام محله ای بوده به بغداد. (از معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
سفال، سفالینه، ظرفگلی سبو، کوزه خرمهره
واژگان فارسی سره واژهدان
سفال