خزمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خزمک . [خ َ م َ ] (اِ) مهره ای بود کودکان را از بهر چشم بد بندند خزریان فروشند دو سه رنگ بود. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : ترسم چشمت رسد که سخت حقیری چونکه نه بندند خزمکت بگلو بر. منجیک .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خزمک . [خ َ م َ ] (اِ) مهره ای بود کودکان را از بهر چشم بد بندند خزریان فروشند دو سه رنگ بود. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : ترسم چشمت رسد که سخت حقیری چونکه نه بندند خزمکت بگلو بر. منجیک .