خستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ تَ) [ په. ]<BR>۱- (مص م.) مجروح کردن.<BR>۲- (مص ل.) آزرده شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ تَ) [ په. ] ۱- (مص م.) مجروح کردن. ۲- (مص ل.) آزرده شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خستن . [ خ َ ت َ ] (مص ) مجروح کردن . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرای ناصری ). مجروح ساختن . ریش کردن . زخمی کردن . خراشیدن که موجب مجروح کردن شود. (یادداشت بخط مؤلف ) : اگر علم را نیستی فضل پر بسختی بخستی خردمند خر. ابوشکور بلخی (از تحفةالملوک ص ١٤). همی کند موی و همی خست دست پر از غم همی بود بر سان مست . فردوسی . بکند و میان را بگیسو ببست بناخن گل ارغوان را بخست . فردوسی . درآتشکده آب در بستمی تن موبدان را همی خستمی . فردوسی . بزلف با دل من چندگاه بازی کرد دلم بخست و جراحت گرفت و ماند نشان . فرخی . خوی هر کس از گوهر تن بود ز گل بوی و از خار خستن بود. اسدی (گرشاسب نامه ). گهی ریخت خون و گهی کشت مرد گهی خست پیل و گه انگیخت گرد. اسدی (گرشاسب نامه ). از آنسان همه دشت سر بود و دست گرفتند بسیار و کشتند و خست . اسدی (گرشاسب نامه ). دل در شکمش به تیر برهان هر چند نخواستی تو خستم . ناصرخسرو. گر نیست مراد خستن دستت زین باغ بسند[ ه ] کن به دیداری . ناصرخسرو. پای ترا خار تو خسته ست و نیست پای ترا درد جز از خار خوینی . ناصرخسرو. نبیند چشم ناقص جنت پر نور فاضل را که چشمش را بخست از دیدن او خار نقصانش . ناصرخسرو. خلق اگر از تو خست ناگه خار تو گل خویش از او دریغ مدار. سنائی (حدیقه ص ٥٧٢). باری بگویید که سبب کشتن و خستن ما چیست . (سندبادنامه ص ٨٣). خستی دل خاقانی و روزیش نپرسی کای خسته ٔ پیکان من آخرتو کجایی . خاقانی . خست بزخم حسام گرده ٔ گردون تمام بست به بند کمند گردن دهر استوار. خاقانی . این مرا مرهم است اگر قومی خستن من ثواب دیدستند. خاقانی . گه آن مغز این را بمنقار خست گه این بال آن را بناخن شکست . نظامی . زخم برداشتند و خستندش دزد پنداشتند و بستندش . نظامی . هر که او بی سر بجنبد دم بود جنبشش چون جنبش کژدم بود کجرو و شبکور و زشت و زهرناک پیشه ٔ او خستن جانهای پاک . مولوی . بناز وصل پروردن کسی را خطا باشد به تیغ هجر خستن . سعدی (طیبات ). گرت بگوشه ٔ چشمی نظربود به اسیران دوای درد من اول که بیگناه بخستی . سعدی . اگر پالهنگ از کفت در گسیخت تن خویشتن خست و خون تو ریخت . سعدی . دل دردمند ما را که اسیر تست یارا بوصال مرهمی نه چو به انتظار خستن . سعدی (بدایع). نخس ؛خستن سرین یا پهلوی ستور را به چوب و مانند آن . (منتهی الارب ). ◄ مجروح شدن . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ریش برداشتن . زخمی شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : همی مادرش را جگر زان بخست که فرزندجایی شود دوردست . فردوسی . بقلب اندرون شاه مکران بخست بزوبین و زان خستگی هم برست . فردوسی . نبد لشکرش زان ما صد یکی نَخَست از دلیران او کودکی . فردوسی . سپهبد سوی ترکش آورد چنگ کمان را بزه کرد و تیر خدنگ ز تیر خدنگ اسب هومان بخست تن بارگی گشت با خاک پست . فردوسی . ◄ خراشیدن . خراش دادن سنگ و امثال آن . (یادداشت بخط مؤلف ) : بسر بر ز گرد سپه ابر بست به نیزه دل سنگ خارا بخست . فردوسی . گوهر او چون دل سنگی بخست سنگ چرا گوهر او را شکست . نظامی . ◄ سفتن . (ناظم الاطباء). ◄ طعن . (دهار). نیزه زدن : چو با نیزه کردی بگردون نگاه بخستی بنوک سنان روی ماه . فردوسی . گر ناوک سحرگه من کارگر شدی شک نیستی که گرده ٔ گردون بخستمی . خاقانی . ◄ رخنه کردن . ◄ خلیدن . (ناظم الاطباء). تیر در چیزی انداختن تا در آن نشیند : و آن عیار تیر برگرفت و به بوریا اندرخست از بیرون و هر تیری که خراسانی انداختی از آن توبره بر زمین افتادی و آن عیار برگرفتی و بر بوریا خستی تا خراسانی را تیر نماند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ص ٥١٤). ز تیرش خسته شد ویس دلارام وزان خستن برآمد هر دو را کام . (ویس و رامین ). خدنگ درد فراق اندرون سینه ٔ خلق چنان بخست که در جان نشست سوفارش . سعدی . ◄ بیمار شدن . دردمند شدن . (از ناظم الاطباء). ◄ بیمار کردن . دردمند کردن : هر کش تف سموم بیابان ظلم خست عدل از شفای برکه ٔ کوثر نکوترست . خاقانی . ◄ فرسوده کردن . از بین بردن : دهر نفرسود و بفرسودمان تا چه مرادش بود از خستنم . ناصرخسرو. ◄ شکسته شدن . (از ناظم الاطباء). ◄ شکستن : به خوزستان درآمد خواجه سرمست طبرزد می ربود و قند می خست . نظامی . ◄ دریدن . شکافتن . پاره پاره کردن . ◄ حمله کردن . ◄ متصل ساختن . ◄ ترسیدن . هراسیدن . ◄ مهمیز زدن . (ناظم الاطباء). ◄ آزرده شدن . ناراحت شدن . غمین شدن : ز گفتار او گیو را دل بخست که بردی به رستم بدینگونه دست . فردوسی . اگر شاه را دل ز گیلان بخست ببریم سرها ز تنها بدست . فردوسی . بخستم ز سهراب و اسفندیار نشستم بر این باره ٔ راهوار. فردوسی . چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست . فردوسی . برین جایگه بر ز چنگم بجست دل و جانم از جستن او بخست . فردوسی . دشمنان را از آن همی دل خست . مسعودسعد. ◄ آزرده کردن . ناراحت کردن . غمین کردن : بدست دیودادی دل خطا کردی به دست دیو جان خویش را خستی . ناصرخسرو. شب بسر برد بمی دادن و بنشست و نخفت دل من خست که بنشست و نخفت آن دلبر. فرخی . عمرو و زید عصر دل خستند و در بستند کل سائلان و زائران را پشت خفت و دل شکست تاج خود در عمرو خود روزی چو عمرو و زید عصر زایری را در نبست و سائلی را دل نخست . سوزنی . چنان بود یزدان پرست و درست که هرگز بخستن دل کس نسخت . (گرشاسب نامه ). شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر به بست . سعدی (بوستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
آزردن، جریحهدار کردن، زخم زدن قرح، مجروح کردن مجروح شدن، زخمی شدن