خسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) هسته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ تِ) ۱- (ص مف.) مجروح، آزرده. ۲- فرسوده رنجدیده. ۳- (اِ.) زمینی که از بسیاری آمد و شد خاک آن کوفته و نرم شده باشد.
(~.) (اِ.) هسته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسته . [ خ َ ت َ / ت ِ ] (اِ) استخوان خرماو شفتالو و زردآلو و امثال آن . (برهان قاطع). هسته . (از ناظم الاطباء). عَجَم . تکس . تکسک . تخم . حب . نواة. (یادداشت بخط مؤلف ). خذف ؛ سنگریزه و خسته ٔ خرما و مانند آن انداختن به انگشتان یا به چوبی . فرصد؛ خسته ٔ مویز. خضعه ؛ خرمابن رسته از خسته . جرام ؛ خسته ٔ خرما. فصیص ؛ خسته ٔ خرما صاف و پاکیزه گویی روغن مالی . هُبر؛ خسته ٔ انگور. (منتهی الارب ). ◄ (ص ) زمینی که آن را شیار کرده باشند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). زمینی که آنرا شیار کرده باشند یا مردم و حیوانات بر زبر آن آمدو شد نموده و خاک آن در زیر پای آدم و اسب و دیگر حیوانات نرم شده باشد. (فرهنگ جهانگیری ) : نی از غبار خسته بیرون شدی بزور نی از زمین خسته برانگیختی غبار. انوری (از فرهنگ جهانگیری ). قدمگاهش زمین را خسته دارد شتابش چرخ را آهسته دارد. نظامی . ◄ (ن مف ) آزرده . متألم . رنجیده . دلتنگ . دل آزرده . پردرد. (یادداشت بخط مؤلف ) : سپهبد چو گفتار ایشان شنید دل لشکر از تاجور خسته دید. فردوسی . چو رستم دل گیو را خسته دید. فردوسی . وزان روی پیران پر از درد و خشم دل از درد خسته پر از آب چشم . فردوسی . از دل خسته و روان نژند خویشتن در نگارخانه فکند. عنصری . خسته ٔ دنیا و شکسته ٔ جهان جز که بطاعت نپذیرد لحام . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٣٠٧). خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٧٩٧). گفتی اگر خسته ای غم مخور این سخن سزد خودبدلم گذر کند غم به بقای چون تویی . خاقانی . چنان کاین خسته را دلشاد کردی امیدم هست کز خود شاد گردی . نظامی . بحال دل ِ خستگان درنگر که روزی تو دلخسته باشی مگر. سعدی (بوستان ). این جا تن ضعیف و دل خسته می خرند. ♦ خسته جگر ؛ دردمند. دلتنگ . دل سوخته . سوخته جگر : نهانی ز سودابه ٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر. فردوسی . جگرخسته ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسوی بیخواب و خورد. فردوسی . چو آمد بدان شارسان پدر که رخسار پرآب و خسته جگر. فردوسی . رجوع به همین عنوان شود. ♦ خسته دل ؛ دلسوخته . دردمند. دلتنگ : که هستند ایشان همه خسته دل بتیمار بربسته پیوسته دل . فردوسی . وزان پس بفرمود تا گرگسار شود خسته دل پیش اسفندیار. فردوسی . رجوع به همین عنوان شود. ♦ خسته روان ؛ دلتنگ . غمین . غمگین . ناشاد.غصه دار : همه نامداران ایرانیان از آن رزم گشتند خسته روان . فردوسی . رجوع به همین عنوان شود. ♦ دل خسته ؛ غمناک . غمین . سخت غمگین : روان گشت و دل خسته از روزگار همی رفت گریان سوی مرغزار. فردوسی . از آنجا که شه دل در او بسته بود ز تیمار بیمار دل خسته بود. نظامی . من مانده بخانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار ونژند و غم خواره . خسروانی . که روزی تو دل خسته باشی مگر. سعدی (گلستان ). یکی را عسس دست بربسته بود همه شب پریشان و دل خسته بود. سعدی (بوستان ). ♦ روان خسته ؛ غمین . غمناک . سخت غمگین . ناشاد : زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن به تیر. فردوسی . ◄ مجروح . زخم خورده . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ) (از فرهنگ جهانگیری ). قریح . کلیم . مکلوم . فکار. افکار. زخمی . زخمگین . زخمین . زخمدار. (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خستگان : من مانده به خانه در پی خسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خواره . خسروانی . بفرمود تا کشتگان بشمرند کسی را که خسته است بیرون برند. فردوسی . چو برگشت از آنجایگه پهلوان بیامد بر خسته پور جوان . فردوسی . چو زانگونه دیدند بر خاک سر دریده همه جامه و خسته بر. فردوسی . راست گفتی هزیمتی شهند خسته و جسته و فکنده سپر. فرخی . هر بند را کلیدی هر خسته را علاجی هر کشته را روانی هر درد را دوایی . فرخی . پیش ایزد روز محشر خسته برخیزد ز خاک . فرخی . او چه دانست که خسرو ز سران سپهش کشته و خسته بهم درفکند شش فرسنگ . فرخی . به دل گفت اگر جنگجویی کنم به پیکار او سرخ رویی کنم . k٠٥l)_rb>بگریند مر دوده و میهنم rb
خسته . [ خ ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) بنوره دیوار و پی آن باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
ازپاافتاده، کمتوان، فرسوده، کوفته فگار، مجروح درمانده، زله، عاجز، کسل، مانده، بیطاقت، وامانده (متضاد: سرحال، قبراق)
فرهنگ طیفی واژهدان
مانده کسل، بیزار سیر، وامانده