خسته دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسته دل . [ خ َ ت َ / ت ِ دِ ] (ص مرکب ) دل فکار. دل افکار. دلخسته . غمناک . غمین . دلتنگ . (یادداشت مؤلف ) : بیاورد پس خسرو خسته دل پرستنده سیصد عماری چهل . فردوسی . از اندیشگان زال شد خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل . فردوسی . که هستند ایشان همه خسته دل به تیمار بربسته پیوسته دل . فردوسی . بدادار گفتا جهان داوری سزد گر بدین خسته دل بنگری . فردوسی . ملک ما بشکار ملکان تاخته بود ما زاندیشه ٔ او خسته دل و خسته جگر. فرخی . خوار باد و خسته دل بدخواه جاه و دولتش گر به بغداد است و ری یا در طخارستان و خست . سوزنی . خسته دلم شاید اگر بخشدم کلک و بنان تو شفای جنان . خاقانی . طاعنان خسته دلش می دارند خار در دیده ٔ طاعن تو کنی . خاقانی . زین واقعه چرخ دل شکن را هم خسته دل وفکار بینید. نظامی . گردد ز جفات صاحب ملک آگاه و تو خسته دل شوی زان . بدر جاجرمی . گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن . سعدی (طیبات ). ای زاهد خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ . سعدی . مرا با آن چنان الفتی نبود که از مفارقتش خسته دل باشم . (گلستان سعدی ). در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در خروش و در غوغاست . حافظ. هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم . حافظ. عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
آزردهخاطر، آزردهدل، دلآزرده غمدیده، ماتمدار، مصیبترسیده رنجدیده، رنجکشیده، محنتدیده عاشق، شیفته، شیدا
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی