خسته شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسته شدن . [ خ َ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مجروح گشتن . مجروح شدن . جراحت برداشتن . زخمدار شدن : عبیداﷲ عمودی آهنین در دست داشت بینداخت بر روی مختار آمد و لب زیرینیش خسته شد بفرمود تا زندانش بردند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). تیری از مسلمانان به ملک روم آمد و خسته شد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). که از کارتان دل شکسته شوند برین خستگی نیز خسته شوند. فردوسی . پس صید خسته شده تیز گام چه تازی همی خیره در دست دام . اسدی . هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم خسته شود در آخر از خنجر عشق . خواجه عبداﷲ انصاری . عاقبت ملک الروم را تیری رسید خسته شد رومیان بهزیمت باز گشتند. (مجمل التواریخ و القصص ). و مردم بسیار کشته و خسته شدند. (ترجمه ٔ اعثم کوفی ). ◄ درمانده گشتن . وامانده شدن . (از ناظم الاطباء). مانده شدن . (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ طیفی واژهدان
کسل شدن، بیزار شدن، تحلیل رفتن، بهخاک افتادن، ازپا درآمدن، ازپا افتادن، ضعیف بودن