خسته کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خسته کردن . [ خ َ ت َ / ت ِ ک َدَ ] (مص مرکب ) خستن . مجروح کردن . جراحت رساندن . جرح . (یادداشت بخط مؤلف ). تعقیر. (منتهی الارب ). تکلیم . (تاج المصادر بیهقی ). عقر. (منتهی الارب ). قَرح . (دهار). کلم . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) : سپه را همه دل شکسته کنی به گفتار بی جنگ خسته کنی . فردوسی . خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت نفایگان را پی کرد و خسته کرد و فکار. فرخی . بچین هین گل ای شیعة و خسته کن دل ناصبی را به خار علی . ناصرخسرو. مکرهای جبریانم بسته کرد تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد. مولوی (مثنوی ج ١ ص ٦٨). ◄ آزرده دل کردن . رنجاندن : و دیگر مناسب حال ارباب همت نیست یکی را امیدوار گردانیدن و باز بنومیدی خسته کردن . (گلستان سعدی ). ◄ وامانده کردن . در تعب انداختن . (از ناظم الاطباء). مانده کردن . (یادداشت به خط مؤلف ).
فرهنگ طیفی واژهدان
انداختن، ازپا درآوردن، خسته و ناتوان کردن کسل کردن، بیزار کردن، کسلکننده بودن