خستو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خستو. [ خ َ ] (اِ) دانه ٔ میوه ها را گویند همچو دانه ٔ زردآلو و شفتالو و خرما و مانند آن . (برهان قاطع). خسته . (انجمن آرای ناصری ). هسته در تداول عامیانه . (یادداشت بخط مؤلف ).
خستو. [ خ َ ] (ص ) مقر. معترف . (صحاح الفرس ).کسی که اقرار و اعتراف بر امری کند. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). مذعن . هستو. (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خستوان . (ناظم الاطباء) : نشد هیچ خستو بدان داستان نبد شاه پرمایه همداستان . فردوسی . چو خستو نیاید میانش به ار ببرند و این است آیین و فر. فردوسی . بپاسخ چنین بود توقیع شاه که آنکس که خستو بود بر گناه . فردوسی . بر فضل او گوا گذراند دل گرچه گوا نخواهند ازخستو. فرخی . بمن شد هر که در گوراب خستو که من هستم کنون گوراب بانو. (ویس و رامین ). چو چشمش دید جادو گشت خستو که برتر زین نباشد هیچ جادو. (ویس و رامین ). شدش خستو آن ماه و خواهش نمود نهادش کمان پیش و پوزش فزود. اسدی (گرشاسب نامه ). روان عالم و جاهل بشکر او خستو زبان صامت و ناطق بحمد او گویا. عبدالقادر نائینی . اگر بفضل نگویم مرا مشابه نیست بصدق دعوی من آید آسمان خستو. منصور شیرازی . ♦ خستو آمدن ؛ مقر آمدن . اذعان آوردن : چو خستو نیاید نبندد کمر ببرم میانش ببرنده ار. فردوسی . ♦ خستو شدن ؛ مقر شدن . معترف شدن . اذعان کردن : بزرگان دانا بیک سو شدند بنادانی خویش خستو شدند. فردوسی . بهستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یک سو شوی . فردوسی (شاهنامه ج ١ چ دبیرسیاقی ). بنادانی آنکس که خستو شود زدام نکوهش بیکسو شود. فردوسی . ◄ مؤمن، مقابل ناخستو. مقابل کافر. (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی پند خوب آمد از هندوان برآن خستوانند ناخستوان بکن نیک و آنگه بیفکن براه نماینده ٔ ره از این به مخواه . (بنقل دهخدا از تحفةالملوک و بقول او شاید از آفرین نامه ٔ ابوشکور باشد.) در این زمانه بتی نیست از تو نیکو تر نه بر تو بر، شمنی از رهیت خستو تر. ابوسلیک گرگانی . نشاید خور و خواب و با او نشست که خستو نباشد به یزدان که هست . فردوسی . ◄ جانور خزنده . (برهان قاطع). خستر. (از ناظم الاطباء).
خستو. [ خ ُ ] (اِخ ) نام یکی از اکابر چین . (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء) : به چین مهتری بود خستوی نام دگر سرکشی بود زنگوی نام . فردوسی (از فرهنگ جهانگیری ).