خس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خس . [ خ َ ] (اِ) خاشه و خلاشه . خاشاک . (از برهان قاطع). خرده ٔ کاه . خاز. (از ناظم الاطباء). مرادف خار. (از آنندراج ). چوب ریزه . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : چون بود بسته نیک راه ز خس . رودکی . بچشم تو اندر خس افکند باد بچشمت بر از باد رنج اوفتاد. ابوشکور بلخی . و آن خشک خار و خسی که بسوزندش . ناصرخسرو. نیک بنگر بروزنامه ٔ خویش در مپیمای خار و خس بجراب . ناصرخسرو. تن درختی است خرد بار و دروغ و مکر خس و خار است حذر کن ز خس و خارش . ناصرخسرو. شعر و ادب و نحو خس و سنگ و سفالند و آیات قران زر و عقیق است و لاَّلی . ناصرخسرو. همه مرغان جهان سر بخس اندر شده اند اندر آن وقت که سیمرغ بجنبد از جای . فرخی . نرست ازو بره اندر مگر کسی که بماند نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر. فرخی . ای روبهان کلته بخس درخزید هین کاَّمد ز مرغزار ولایت همی زئیر. فرخی . شاه ملک آرای را بایسته چون بر روی چشم بد سگال ملک او را چون بروی چشم خس . سوزنی . از خسی افتدت بدیده مثال سوی آن کس نگر که نابیناست . مسعودسعد. عجب مدان که شودخس بدست باد اسیر. اثیرالدین اخسیکتی . تا کی چو هوا خس را بربودن و بر رفتن کاَّن خس که هوا گیرد بس خوار پدید آید. خاقانی . نیم چو آب که با هر کسی درآمیزم نیم چو ابر که بر هر خسی گهر بارم . خاقانی . گلی از باغ وفا آمده ای خود خس و خارنما آمده ای . خاقانی . بر در هر کس چو صبا درمتاز با دم هر خس چو هوا درمتاز. نظامی . اگر دیده شود بر تو بدل گیر بود در دیده خس لیکن بتصغیر. نظامی . تا نماند تیرگی و خس در او تا امین گردد نماید عکس رو. مولوی . خار دل را گر بدیدی هر خسی دست کی بودی غمان را بر کسی . مولوی (مثنوی ج ١ ص ١١). باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله رویدو در شوره بوم خس . سعدی (گلستان ). گرفتم قدم لاجرم بازپس که پاکیزه به مسجد از خار و خس . سعدی (بوستان ). بر مرد هشیار دنیا خس است که بر مدتی جای دیگر کس است . سعدی (بوستان ). در زمین آنکه خار و خس بگذاشت تخم در وی کجا تواند کاشت . اوحدی . مکن جز نژاده بشغل ارجمند که تا در نیاید بدولت گزند. امیر خسرو دهلوی . چو خس را در افکند در دیده کس ز خود بایدش گریه کردن نه خس . امیرخسرو دهلوی . تا بی تو نگه را به تماشا هوس افتاد در چشم من از جوهر نظاره خس افتاد. بیدل (از آنندراج ). خث ؛خس و خاشاک خشک گذاشته ٔ سیل . (منتهی الارب ). جش ؛ پاک کردن چاه و دور کردن خس و خاشاک از آن . (منتهی الارب ). خشیل ؛ خس و خاشاک سیل آورد که خشک شده باشد. (منتهی الارب ). ♦ امثال : خس را در چشم دیگران می بیند و شاه تیر را در چشم خود نمی بیند، نظیر: کور خود و بینای مردم . ◄ مردم فرومایه و بخیل و رذل و دون و ناکس وزبون را گویند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). لک . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). لاک . (یادداشت بخط مؤلف ). ج، خسان : ننگرد اندر سخن هر خسی هر که ببیند سخن ناصری . ناصرخسرو. به بی دانشی هر خسی را همی چرا آری اندر شمار علی . ناصرخسرو. لیک اندر دل خسان آسان . ناصرخسرو. پرهیز کن بجان زخرافات ناکسان هر چند با خسان کنی آنجا نشست و خاست . ناصرخسرو. بدان رسیدکه بر ما به زنده بودن ما خدای وار همی منتی نهد هر خس . عسجدی (دیوان ص ٤٥). وز صحبت ناجنس و خسان دست نداری تا چند بود صحبت ناجنس و خس آخر. سوزنی . گر رخ ناکسان نه بینی به با خسان هر چه کم نشینی به . سنائی . خس پرور است جهان زان رو رسید از او طوطی بملک سخن هدهد بتاج و لوا. مجیر بیلقانی . اقلیم خادمان و زنان بردند آفاق خواجگان و خسان دارند. خاقانی . هشت باغ خلد را دربسته بینی بر خسان کان کلید هشت در در بادبان آورده ام . خاقانی . شنوده ای دم خاقانی از مدیح کسان کنون هجاء خسان میشنو که هم شاید. خاقانی . جهاندار بخشنده باید نه خس . نظامی . گردنی دارم ز رسن رسته نکنم زیر بار خس خسته . نظامی . فرومانده در شهر خود با خسان به از شهریاری به شهر کسان . نظامی . پایین طلب خسان چه باشی دست خوش ناکسان چه باشی . نظامی . با چنان غالب خداوندی کسی چون نمیردگر نباشد او خسی . مولوی (مثنوی ). آنانکه بدیدار چنین میل ندارند سوگند توان خورد که بی عقل خسانند. سعدی . چه منقاد هر خسی باشی جهد آن کن که خود کسی باشی . اوحدی . هر که بخس کرد قناعت خسی است به طلبی کن که به از به بسی است . جامی . دست طمع که پیش خسان می کنی دراز پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش . صائب . بتازی خس بود نام وی آری خسی باید که سوی خس گراید. رضی الدین نیشابوری . ◄ جانورکی که بر روی آب می دود و بدن او شبیه است بدانه جوی کوچک و پایهای باریک درازدارد. (از برهان قاطع). جانورکی که بر روی آب می دودو مانند تننده می تند. (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) : اگر بر آب روی خسی باشی و اگر بر هوا پری مگسی باشی دل بدست آر تا کسی باشی . (خواجه عبداﷲ انصاری ). همچو دریاست شاه خس پرور گهرش زیر پای و خس بر سر. سنائی (حدیقةالحقیقه ص ٥٧٦). آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف خس نیم تا بر سرآیم کف بود همتای من . خاقانی . مدسج ؛ جانورکی است که بر آب می دود مانند تننده می تند و به فارسی خس گویند. (منتهی الارب ) : دریا بوجود خویش موجی دارد خس پندارد که این کشاکش با اوست . واعظ قزوینی . ♦ امثال : خس غواصی نمی تواند کردن . (واعظ قزوینی ) نظیر: کار هر بز نیست خرمن کوفتن . خس برون افتد چو آید قلزم اندر اضطراب (قاآنی ) یعنی بوقت سختی مرد از نامرد پدید آید. ◄ مردمی که در کوه و کوهستان می باشند خصوصاً کفار صحرانشین ؛ بعضی گویند به این معنی هندی است چه خس بزبان هندی قومی باشند از کفار که در کوههای مابین هندوستان و ختا ساکن اند . (از برهان قاطع) (از فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) : چون برد حمله بر خس کافر تو گوئیا طوفان آتش است که رو در گیا نهاد. امیرخسرو دهلوی (از آنندراج ). ◄ مرغی سفید و بزرگتر از کلنگ . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ نقیر. هیچ . پوچ .(یادداشت بخط مؤلف ). ◄ علفی است خوشبو که بعد از تر کردن سرد و رایحه ٔ آن نیکو باشد. (لغت محلی شوشتر) (آنندراج ).
خس . [ خ َس س ] (ع مص ) کم و اندک کردن بهره ٔ کس یا چیزی را. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خس . [ خ َس س ] (ع اِ) تره ٔ کاهو. (منتهی الارب ). کوک . کاهو. (یادداشت بخط مؤلف ). و آب کوک که او را به تازی ماءالخس گویند... اندر دهان می دارند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). خس بوددر لفظ تازی کوک و اندر شاعری کوک زن بر سوزنی گر خوش برآید لفظ خس . سوزنی . به فارسی کاهو و به ترکی خاص نامند بری و بستانی می باشد و بری او سردتر از بستانی و برگش درست و طعم او تلخ و رنگش مایل به سفیدی و شیردار و با تندی و جلاو قسمی از او بی ساق و قسمی را ساق زیاده بر دو شبر و شیر او گرم است و مدر حیض و گیاه او در آخر دوم سرد و در اول تر و شیر او بقدر نیم درهم با سرکه و آب مسهل خلط مائی و طلای او با روغن گل جهت درد سر و اکتحال او جهت قروح طبقه قرنیه و جلای بصر و با شیر دختران منوم و جهت درد چشم و بیاض آن و آشامیدن و طلا کردن او جهت سم عقرب و رتیلا نافع و برگ و ساق در افعال مثل خشخاش سفید است و بستانی او نیز بی ساق و ساقدار می باشد در دوم سرد و تر و سریعالانحدار و مولد خون صالح رقیق و دافع ضرر آب و هوای وبائی و مسکن حدت خون و صفرا و مفتح سدد و مدر بول و منوم و رادع اورام حاره و مسکن تشنگی و التهاب و دافع خمار و مانع مستی وملین طبع و جهت امراض حاره و یبوست سودا و صفراء و حکه و جنون و جذام و یرقان و درد پستان و تبهای حار و حرقة مثانه و بول و درد سر و منع صعود بخارات بدماغ و نزله ٔ حاره و سرفه که از گرمی و خشکی باشد و با سرکه جهت برانگیختن اشتها نافع و اکثار او مضر باه ومولد ریاح و مضر صاحب سل و مورث نسیان و ضعف باصره و مصلحش نعناع و کرفس و هلیله ٔ پرورده و زیره و قدر شربتش از آب او تا سی درهم و از تخمش دو درهم و مطبوخ او را غذائیة و سرعت هضم بیشتر و جهت درد سینه و زیاده کردن شیر مؤثر و ضماد او جهت اورام و التهاب وورم چشم و خاکستر سوخته ٔ او جهت التیام جراحات نافعاست و تخم او در دوم سرد و خشک و مخدر و منوم و مانع احتلام و جهت نزله و زکام و درد سینه و تقطیرالبول و سیلان منی و طلای او جهت منع ریختن مواد بچشم و دردسر و رفع درد گزیدن عقرب نافع و مضر باه و مصلحش مصطکی و بدلش دم الاخوین است و روغن او محلل صلابات و مرطب دماغ و منوم و جهت مالیخولیا و صرع و پیسی و منع مستی شراب مؤثر است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).