خشم آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشم آمدن . [ خ َ / خ ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) عصبانی شدن . غضبناک شدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : خشمش آمد و همانگه گفت ویک خواست کو رابرکند از دیده کیک . رودکی . سر فروبردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد مگر. رودکی . اما او را سهوی افتاد کی کس سوی شهر براز نفرستاد و با او مشورت نکردو او را خشم آمد و لشکر جمع کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش بر عقوبت بسی . سعدی (بوستان ). نگویم که جنگ آوری پایدار چو خشم آیدت عقل برجای دار. سعدی (بوستان ). از دوستی که دارم و غیرت که می برم خشم آیدم که چشم باغیار می کنی . سعدی (بدایع). با چشم نیم خواب تو خشم آیدم همی از چشمهای نرگس و چندین وقاحتش . سعدی .