خشم گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشم گرفتن . [ خ َ / خ ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) عصبانی شدن . آزغدن . آزغیدن . غراشیدن . اِمتِعاض ؛ خشمگین شدن . اغتیاظ. تَغَضﱡب . تَضَرﱡم . تَغَیﱡظ. حَرَد. احتلاط. حلط. حَنَق . (یادداشت بخط مؤلف ) : منصور نامه بخواند، خشم گرفت . (تاریخ سیستان ). خشم گیری جنگ جویی چون بمانی از جواب خشم یکسو نه سخن گستر که شهر آوار نیست . ناصرخسرو. کدام قوت و مردانگی و برنائی که خشم گیری و با طبع خویش برنائی . سعدی (مفردات ). وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو باز آمدی ماجری درنوشت . سعدی (بوستان ). وگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بیگمان خشم گیرد بسی . سعدی (بوستان ). تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کن که ما را با کس دیگر نمانده ست از تو پروایی . سعدی (خواتیم ). تَعَذفُر؛ خشم گرفتن . (منتهی الارب ).