خشمناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشمناک . [ خ َ / خ ِ ] (ص مرکب ) عصبانی . خشمگین . (ناظم الاطباء). خشمین . خشمن . غضبناک . خشمگین . غاضب . مغضب . غضبان . غضوب . غضبی . دژم . آلغده . آرغده . ثَعلول . (یادداشت بخط مؤلف ) : سپهدار گردنکش و خشمناک همی خون شود زیر او تیره خاک . فردوسی . از او پاک یزدان چو شد خشمناک بدانست و شد شاه با ترس و باک . فردوسی . فریدون چو بشنیدشد خشمناک از آن ژرف دریا نیامدش باک . فردوسی . جهان پهلوان رستم خشمناک برفت و نیامد ز لشکرش باک . فردوسی . القاهر.... مردی بود بلندبالا گندم گون و نیکوروی و بر روی وی اثر آبله بود بلندبینی و محاسن انبوه خشمناک و باهیبت و چون بخلافت بنشست سی وچهارساله بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). چون این تذکره مطالعت کرد طیره شد و خشمناک و متغیر گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). شه در او دید خشمناک و درشت بانگ بر زد چنانکه او را کشت . نظامی . زننده شد از تیر خود خشمناک . نظامی . یکی ازپسران هارون الرشید پیش پدر آمد خشمناک . (گلستان سعدی ). فاعی ؛ خشمناک کف برآورده از دهن . (از منتهی الارب ).
فرهنگ طیفی واژهدان
عصبانی، دیوانه، مجنون
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی