خشندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشندی . [ خ ُ ن ُ ] (حامص ) خشنودی : وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار. فردوسی . خشندی شاه جست باید و بس تا شود کار چون نگارستان . فرخی . هر روز دولتی دگرو نو ولایتی وان دولت و ولایت در خشندی خدای . فرخی . خرد ره نمایدش زی خشندیش ازیرا خرد بس مبارک عصاست . ناصرخسرو. در آنچه جست همه خشندی سلطان جست هر آنچه کرد ز بهر رضای یزدان کرد. مسعودسعد. گشاده دست بزخم و به بسته تنگ میان زبهر خشندی و عفو ایزد دادار. مسعودسعد. هیچ سائل بخشندی و بخشم لادر ابروی او ندیده بچشم . سنایی .