خشنودی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشنودی . [ خ ُ ] (حامص ) خرسندی . خوشحالی . رضا. رضامند. قبول خاطر جمعی . (ناظم الاطباء). رضوان . رضا. (از ربنجنی ). رضایت . مرضات . (یادداشت بخط مؤلف ) : هر آن کس که خشنودی شاه جست زمین را بخون دلیران بشست بیابد ز من خلعت شهریار بود در جهان نام اویادگار. فردوسی . بجستیم خشنودی دادگر ز بخشش بکوشش ندیدم گذر. فردوسی . نه چیز و نه دانش نه رای و هنر نه دین ونه خشنودی دادگر. فردوسی . مباد کز پی خشنودی مهار رئیس که پادشاه را در ملک دل بیازارم . خاقانی . او را بخشنودی و مدارا گسل کن . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). عمر بخشنودی دلها گذار تا ز تو خشنود بود کردگار. نظامی . نپندارم این زشت نامی نکوست بخشنودی دشمن آزار دوست . سعدی (بوستان ). ◄ مقابل خشمگینی . مقابل غضبناکی : جز بخشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا. ناصرخسرو. ♦ برای خشنودی خدا؛ طلباً لمرضات اﷲ. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خشنودی خدا؛ رضایت خدا : و رضا و خشنودی خدای تعالی هم خواهم . (نوروزنامه ).