خشنود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشنود. [ خ ُ ] (ص ) راضی . خوشحال . مسرور. خوش . مسرور. خرسند. شادمان . (ناظم الاطباء) : داری گِنگی کلندره که شب و روز خواجه ٔ ما را ز کیر دارد خشنود. منجیک . جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد. فردوسی . اگر شاه خشنود گردد ز من وزین نامور پرگناه انجمن . فردوسی . که خشنود شد از تو بهرام گو چو خشنود شد از تو خشنود شو. فردوسی . چنین پاسخ آوردش اسفندیار که خشنود بادا ز من شهریار. فردوسی . هر آن پسر که پدر زان پسر بود خشنود نه روز او بد باشد نه عیش او دشوار. فرخی . مگر باری ز من خشنود گردد بود در کار من سعی تو مشکور. منوچهری . نشد سنگین دلش بر رام خشنود که نقش از سنگ خارا کی توان زود. (ویس و رامین ). نیست کسی جز من خشنود ازو نیک نگه کن بیمین وشمال . ناصرخسرو. تو عبرت دو جهانی و میروی و دلت زبخت ناخشنود و خدای ناخشنود. ناصرخسرو. عبداﷲ طاهر یکی از بزرگان سپاه خویش بازداشته بود هر چند در باب او سخن گفتندی از وی خشنود نگشت . (نوروزنامه ). خشنودم از خدای بدین نیستی که هست از صد هزار گنج روان کنج فقر به . خاقانی . هر که محبت او برای طعمه است در زمره ٔ بهائم معدود گردد چون سگی گرسنه که با استخوانی شاد شود و بنان پاره ای خشنود. (کلیله و دمنه ). واپسین دیدارش از من رفت و جانم براثر گر برفتی در وداعش من زجان خشنودمی . خاقانی . او بس مکان که داده و تمکین که کرده اند خشنودم از کیای ری و ازکیای ری . خاقانی . هست خشنود هر کس از دل خویش نکند کس عمارت گل خویش . نظامی . دهقان پسری یافتندبر آن صورت که حکیمان گفته بودند پدرش را و مادرش را بخواند و بنعمت بیکران خشنود گردانید. (گلستان سعدی ). خلق از تو برنجند و خدا ناخشنود. سعدی (غزلیات ). اگر خدای نباشد ز بنده ای خشنود شفاعت همه پیغمبران ندارد سود. سعدی . پیام ما که رساند بخدمتش که رضا رضای اوست اگر خسته دارد ار خشنود. سعدی (بدایع). ◄ مقابل خشمگین . (یادداشت مؤلف ) : بگاه خشم او گوهر شود همرنگ شونیزا چنو خشنود باشد من کنم ز انفاس قر میزا. بهرامی . ◄ قانع. (یادداشت بخط مؤلف ) : توانگر شود هر که خشنود گشت دل آزور خانه ٔ دود گشت . فردوسی . چو خشنود باشی تن آسان شوی وگر آز ورزی هراسان شوی . فردوسی .