خشوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (ص.) فرزند نامشروع، حرامزاده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (ص.) فرزند نامشروع، حرامزاده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشوک . [ خ ُ / خ َ ] (اِ) حرام زاده . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری ). لقیطه . (شرفنامه ٔ منیری ). ولدالزنا. (یادداشت بخط مؤلف ) : ایا بلایه اگر کار کرد پنهان بود کنون توانی باری خشوک پنهان کرد. منجیک . تا فراوان شود تجربت جان و تنم کاین خشوکان را جز شمس قمر نیست ابی . منوچهری . هر که بد اصل یا خشوک بود فتنه زاید چو با ملوک بود. لطیفی . گفته ٔ من حلال زاده ٔ طبع نبوم مر خشوک را پازاج . سوزنی . ای نیم حلالزاده و نیم خشوک . سوزنی . ای همچو مهین مار بدآویز خشوک . سوزنی . گر فلک نقص علم زاد چه شد از بلایه چه زاد غیر خشوک . شمس فخری . در وجود ما هزاران گرگ و خوک صالح و ناصالح و خوب و خشوک . مولوی .