خشو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشو. [ خ ُ ش ُوو ] (ع مص ) خرمای بد بکارنیامدنی بار آوردن خرمابن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ).
خشو. [ خ َش ْوْ ] (ع اِ) خرمای بد به کارنیامدنی . ◄ (مص ) خرمای بد بکارنیامدنی بار آوردن خرمابن .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ).
خشو. [ خ ُ ] (اِ) مادر شوی .(از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ مادرزن که خوش وخوشدامن نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ) : بدسگال تو و مخالف تو خشوی جنگجوی را داماد. لغت فرس (از حاشیه ٔبرهان قاطع). با وی همیشه خسرو سلطان محترم تا احترام دارد داماد را خشو. شمس فخری .