خشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ په. ] (ص.)<BR>۱- بدون رطوبت و نم.<BR>۲- پژمرده.<BR>۳- متعصب، بدون انعطاف و نرمی.<BR>۴- خالی از سبزه و گیاه.<BR>۵- آن چه که درونش آب نباشد، بی آب.<BR>۶- بدون ترشح طبیعی. ؛ ~ و تر با هم سوختن کنایه از: گناهکار و بی گناه به یکسان مجازات شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
دماغ (~. دِ) (ص مر.) اندوهگین، غمناک.
(خُ) [ په. ] (ص.) ۱- بدون رطوبت و نم. ۲- پژمرده. ۳- متعصب، بدون انعطاف و نرمی. ۴- خالی از سبزه و گیاه. ۵- آن چه که درونش آب نباشد، بی آب. ۶- بدون ترشح طبیعی. ؛ ~ و تر با هم سوختن کنایه از: گناهکار و بی گناه به یکسان مجازات شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشک . [ خ ُش ْ ش َ ] (اِخ ) نام شهری از نواحی کابل . (از معجم البلدان ).
خشک . [ خ ُ ش َ ] (اِخ ) نام کوهی به ماوراءالنهر. کوهی به نخشب . (یادداشت بخط مؤلف ) : وزانکه گفتم کوه خشک مرا ملک است به خشک چوبی مالک کشید بردارم هر آنچه کوه خشک سنگ داشت بر سر من زدند و هیچ فذلک نمیشود کارم دریغ کوه خشک باز می نیارم گفت که سنگسار کند مالک و سزاوارم . سوزنی (دیوان چ ١ صص ٦٣-٦٤). ازخشک تا هزار میخ گزی آن من نیست ملک و دهقانی . سوزنی .
خشک . [ خ ِ ] (اِ) نام درختچه ای است که میان سلماس و ارومیه و در شاه آباد غرب در یک هزار و ششصدگزی و در فارس در نقاط خشک در ١٩٠٠گزی دیده میشودو آنرا گااوبا نیز می نامند. (یادداشت بخط مؤلف ). در کتاب جنگل شناسی کریم ساعی در ج ٢ ص ١٣١ آمده است : در جنگلهای بلوطدرخت اصلی درخت بلوط است و درخت و درختچه های دیگر وجود دارد که یکی از آنها خشک می باشد ظاهراً دو نوع خشک باید وجود داشته باشد یکی آن است که در فوق آمد و در جنگلهای ارومیه و شیراز دیده میشود و دیگری «خشک » است که در جنگل های شمشاد لاهیجان وجود دارد. چنانکه در ج ٢ جنگل شناسی کریم ساعی در ص ١١٧ آمده است و این خشک در زبان فرنگی نام دیگری جز آنچه در قبل آمده دارد البته گونه سومی بین سیرجان و کرمان دیده شده که نام آن هنوز تعیین نگردیده است میوه آن هفت برگ قرمز و سمی است و از چوب آن کلاه تابستانی سبک می سازند.
مترادف و متضاد واژهدان
پژمرده، زرد، بیطراوت (متضاد: تر، باطراوت، خرم، شاداب، مرطوب، نوشکفته) بیآب، بینم، کویر، برهوت (متضاد: مرطوب) یبس، یابس (متضاد: آبدار) بیروح، بیعاطفه، سرد متعصب مقرراتی غیرقابلانعطاف، انعطافناپذیر، نرمشناپذیر (متضاد: انعطافپذیر)
فرهنگ طیفی واژهدان
بایر، لمیزرع، برهوت، بیآبوعلف، کمآب، بیباران، آفتابی، سوخته، آفتابسوخته پلاسیده، پژمرده، چروکیده، منقبض نمگیر