خشک لب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشک لب . [ خ ُ ل َ ] (ص مرکب ) گرسنه . نهار. غذا ناخورده : چو از خنجر روز بگریخت شب همی تاخت ترسان دل و خشک لب . فردوسی . یکی را ز کمی شده خشک لب یکی از فزونیست بی خواب شب . فردوسی . شود مرد درویش از آن خشک لب همی روز را بگذراند بشب . فردوسی . کسی کو ندارد بود خشک لب چنان چون تویی گرسنه نیمه شب . فردوسی . ◄ تشنه . (یادداشت بخط مؤلف ) : بکار آب که این لفظ صوفیان دانند برفت آبش و از آب شرع خشک لب است . خاقانی . خیری بیمار بود خشک لب از تشنگی ژاله که آن دید ساخت شربت کوثرگوار. خاقانی . زبان تر کن بخوان این خشک لب را بروز روشن آر این تیره شب را. نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی