خشکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشکی . [ خ ُ ](حامص ) یبوست . ضد تری . (از حاشیه برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : نخستین که آتش ز جنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید وزان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود. فردوسی . ◄ بی بارانی . قحطی و تنگی بر اثر باران نیامدن . (از حاشیه ٔ برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : چو خواهد بود سال بد بگیهان پدید آیدش خشکی در زمستان . (ویس و رامین ). صحرای بی نبات پر از خشکی گویی که سوخته ست به ابرنجک . دقیقی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٢٦). ز خشکی خورش تنگ شد در جهان میان مهان و میان کهان . فردوسی . ◄ جمودت در عقاید. حالت آنکه از ظواهر دینی یا قانونی تجاوز نکند. حالت افراط و اجازه ندادن بهیچ نوع مساهله در قواعد اخلاقی یا دینی . (یادداشت بخطمؤلف ). ◄ یبوست مزاج، مقابل ادرار. کندی دستگاه دفع در دفع فضولات در آدمیان و جانوران . رجوع به یبوست شود : جودانه ای مبارک است و خویدش خویدی خجسته و آب که بروی گذرد و از وی بیرون آیدماندگی را کم کند و خشکی معده بردارد. (نوروزنامه ). از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود. مولوی . مجعره ؛ سبب خشکی طبیعت . (منتهی الارب ). ◄ سردی . بی میلی . عدم تمایل : از می طرب افزاید و مردی خیزد وز طبع گیا خشکی وسردی خیزد. سعدی (هزلیات ). ◄ خشونت .(یادداشت بخط مؤلف ). عدم لطافت . (از حاشیه ٔ برهان قاطع). ♦ خشکی دماغ ؛ خشکی سر. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خشکی ریه ؛ خشونت ریه . خشکی سینه (خشکی ریه در وقتی اطلاق میشود که شخص سرفه خشک بدون خلط کند). ♦ خشکی سر ؛ تندی بسرحد جنون، مجازاً جنون و دیوانگی . خشکی دماغ .(یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خشکی سینه ؛ خشونت سینه . خشکی ریه . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خشکی ریه شود. ♦ خشکی گلو ؛ خشونت حلق . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اِ) نوعی سوداست، نوعی مرض است که با چروکیده شدن پوست همراه است بدون ریم . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اِ) بَرّ (ملخص اللغات حسن خطیب ). مقابل دریا : ز دریا بخشکی برون آمدند ز بربر سر زیغنون آمدند. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٣٠). دگر نامورگنج افراسیاب که کس را نبود آن بخشکی و آب . فردوسی . همه نامداران پرخاشجوی ز خشکی بدریا نهادند روی . فردوسی . که بازارگانان ایران بدند به آب و بخشکی دلیران بدند. فردوسی . گرچه در خشکی هزاران رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگهاست . مولوی . ماهی بی اجل درخشکی نمیرد. (گلستان سعدی ). ◄ پهن خشک شده ٔ اسب که در زیر دست و پای وی بگسترانند. (ناظم الاطباء). ◄ زمین خشک . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بر، زمین، فلات، قاره (متضاد: بحر، دریا) یبوست تعصب
فرهنگ طیفی واژهدان
پژمردگی، پلاسیدگی، بیآبی، تبخیرشدگی، سوختگی، احتراق خشکسالی، قحطی، کمآبی، بارش کم اقلیم بیابانی، کویر، بر بیابان (برهوت، برهود)، بادیه، زمین لمیزرع، بیابان زمین، خاک [ناخنخشکی، خست] چیز خشک، سبزیخشک، خشکبار