خشینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشینه . [ خ َ ن َ / ن ِ ] (اِ) هر چیز سیاه رنگ مایل بکبودی .(از برهان قاطع). چرمه رنگ (نسخه ای از اسدی )، رنگی بود میان کبود و سیاهی (نسخه ای از اسدی ) : کوهسار خشینه را به بهار که فرستد لباس حورالعین . کسائی . فرودآید ز پشتش پور ملعون شده کالفته چون خرس خشینه . لبیبی . ◄ بازی بود که پشت او کبود و تیره رنگ بود و بعضی گویند مرغابی سیاه رنگ است به کبودی مایل . (برهان قاطع). تز؛ مرغی بود کوچک بلون خشینه بر جهد و نیک نتواند پریدن و در گلستانها بیشتر باشد. (صحاح الفرس ). ♦ باز خشینه ؛بازی را گویند که چشم و پشت آن سیاه باشد و در شکارسخت و دلیر و تیزپر و چون از مرتبه ٔ بچگی برآید چشمش سرخ شود. (از فرهنگ جهانگیری ) : نیارد کرد در ایام عدلت جفا بر تیهوان بازِ خشینه . شمس فخری (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ (ص ) سفید و خودرنگ هم بنظر آمده است که آن را مله گویند بفتح میم و لام مشدد. (برهان قاطع).