خشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خشین . [ خ َ ] (اِ) هر چیز سیاه رنگ تیره که در آن سپیدی باشد مانند کوه برفدار. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). رجوع به خشینه شود. ◄ بازی را گویند که پشت آن کبود و تیره و چشمهایش سیاه رنگ بود و بعد از تولک اول چشمش سرخ گردد و به ترکی آن را قزل قوش گویند. (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). بعضی گویند بازی باشد نه سیاه و نه سفید. (از برهان قاطع). رجوع به خشینه شود : گهی ببینی چون پشت باز گشته خشین گهی منقطه بینی چو پشت سنگی سار. عنصری . دو صدباز و افزون ز سیصد خشین صد و شصت طغرل همه برگزین . اسدی . ♦ باز خشین ؛ بازی که سفید و سیاه است : تا نبود چون همای فرخ کرکس همچو نباشد قرین باز خشین پند. فرخی . تا نیامیزد با زاغ سیه باز سفید تا نیامیزد با باز خشین کبک دری . فرخی . حمله ٔ باز خشین وخنده ٔ کبک دری . سنائی (از فرهنگ جهانگیری ). اندر آن موضع که فرمان ترا باشد نهیب اندر آن کشور که تهدید ترا باشد عتاب . کرگدن بی شاخ و بی چنگل بود باز خشین مار بی دندان و بی چنگال زاید شیر غاب . ذوالفقار شروانی (از آنندراج ).
خشین . [ خ ُ ش َ ] (اِخ ) نام ولایتی است از ماوراءالنهر. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء).