خصال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خصال . [ خ ِ ] (ع مص ) مصدر دیگر است برای خصل و آن بمعنی غلبه کردن درتیراندازی است . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ بریدن چیزی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ (ع اِ) ج ِ خَصلَة. (منتهی الارب ).
خصال . [ خ ِ ] (ع اِ) خویها. خصلت ها خواه نیک باشد یا بد. (ناظم الاطباء). ج ِ خصلت . (یادداشت بخط مؤلف ) : مأمور خداوند مصر و عصرم محمود بدو شد چنین خصالم . ناصرخسرو. و هر که بدین خصال متحلی گشت شاید که بر حاجت خویش پیروز آید. (کلیله و دمنه ). و معالی خصال ملوک اسلاف ... قبله ٔ عزائم میمون داشته است . (کلیله ودمنه ). این امیر ماضی در جمله ٔ خصال بی قرین بود و یگانه ٔ روی زمین . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون شیر بخود سپه شکن باش فرزند خصال خویشتن باش . نظامی . حسنت جمیع خصاله . سعدی . ♦ بدخصال ؛ بدعادت . بدخصلت : تو روی محمد چگونه بینی چون دشمن آنی ز بدخصالی . (ناصرخسرو). یکی گفت از این بنده ٔ بدخصال چه خواهی هنر یا ادب یا جمال . سعدی (بوستان ). دزدان در کوه و کمر حیران از بدخصالی . (مجالس سعدی ص ٢٣). ♦ خصال بد ؛ عادت بد. ♦ خصال حمیده ؛ خوی های نیک . (ناظم الاطباء). ♦ خصال رذیله ؛ خویهای زشت و بد. ♦ خصال ستم ؛ عادت ستم . خصلت ستم : قتل جوان نمیرسد مگر از خلل جود و خصال ستم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ خصال ستوده ؛ خویهای نیک : آهسته و ادیب و فاضل و معاملت دان بودبا چندین خصال ستوده . (تاریخ بیهقی ). ♦ ستوده خصال ؛ با خصلتهای نیکو : ملاحظه ٔ و اردات اعمال این پادشاه دین پناه ستوده خصال واضح و لایح همی گردد. (حبیب السیر جزء٤ از ج ٣ ص ٣٢٢). نه دیر بود که برخاست آن ستوده خصال برفت و ناقه ٔ جمازه را مهار گرفت . ♦ مشتری خصال ؛ آنکه خوی مشتری دارد. خوش خصال . خوب خصلت : آن مشتری خصال گر از ما حکایتی پرسد جواب ده که بجانند مشتری . سعدی (طیبات ).