خصمانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خصمانه . [ خ َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی، ق مرکب ) دشمنانه . دشمن وار. (یادداشت بخط مؤلف ) : خصمانه چون بجنگ درآید بر در ضرب بر خصم کارزار کند روزگار زار. سوزنی . در کشتن خود یارم من با تو چه غم دارم گرجان و دل خسرو خصمانه برون آید. امیرخسرو (از آنندراج ). آفتی کز بهر جان خویشتن می ساختم آنچنان خصمانه می آید که من میخواستم . ملا شانی تکلو (از آنندراج ). ◄ (اِ) مانند دشمن . حریف . (آنندراج ) : نیست هم زورتو خصمانه ات از من بشنو میرود هرزه درین معرکه ها گفت و شنود. میرنجات (از آنندراج ). ◄ (حامص ) غور و پرداخت احوال و این ظاهراً از عالم معنی شفقت باشد که در اصل شفقت بمعنی ترس است . دراین صورت خصمانه، بمعنی تربیت خواهد بود که بطور دشمن بر احوال شخص نظر کرده او را تربیت باید نمود. پس بمعنی الطاف و مهربانی مجاز باشد، لیکن سند آن یافته نشده . (آنندراج ).