خصمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خصمی . [ خ َ ] (حامص ) دشمنی . (از ناظم الاطباء) : خصمی خود یاری حق کردن است . نظامی . خصمی کژدم بتر از اژدهاست کاین ز تو پنهان بود آن برملاست . نظامی . اگر شبی پیرزنی در خانه ٔ بی برگ خفته باشد، دامن تو گیرد و بر تو خصمی کند. (از تذکرة الاولیای عطار). گفت : با خدای یار باش در خصمی نفس خویش، نه با نفس یار باش در خصمی خدای . (تذکرةالاولیای عطار). ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست ؟ (گلستان سعدی ). گر همه خلق بخصمی بدرآیند یکی را چه تفاوت کند آنرا که تو مولا و نصیری . سعدی (خواتیم ).