خصومت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خصومت . [ خ ُ م َ ] (ع اِمص ) عداوت . دشمنی . منازعة. نبرد. جنگ . (از ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). مُلازَّه لِزاز. (یادداشت بخط مؤلف ) : این قوم که حدیث ایشان یاد می کنم سالهای دراز است تا گذاشته اند و خصومتها بقیامت افتاده است . (تاریخ بیهقی ). با شصت ودو سالم خصومت افتاد. ناصرخسرو. از قبل خشک ریش با همگان روز و شب اندر خصومت و جدلی . ناصرخسرو. و عقل من چون قاضی مزور که حکم او در یک حادثه بر وفق مراد هر دو خصم نفاذ یابد، لاجرم خصومت منقطع شود. (کلیله و دمنه ). خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند که آن بی عقل را بینید که چون با باد می کوشد. خاقانی . چون در کشتی نشست، با یکی از همگنان با سببی از اسباب خصومت آغاز نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). گردن و گوشی ز خصومت بری چشم و سرینی بشفاعتگری . نظامی . گفت پیغمبر که هستند از فنون اهل جنت در خصومتها زبون . مولوی . بخت پیروز که با من بخصومت می بود بامداد از در من رقص کنان بازآمد. سعدی (بدایع). با آنکه خصومت نتوان کرد بساز دستی که بدندان نتوان بردببوس . سعدی . ◄ داوری . (مهذب الاسماء) (یادداشت بخطمؤلف ).