خضیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خضیب . [ خ َ ] (ع ص ) خضاب داده شده . رنگ کرده شده . رنگین . (یادداشت بخط مؤلف ) : لاله میان دشت بخندد همی ز دور چون پنجه ٔ عروس بحنّا شده خضیب . رودکی . خمار در سر و دستش بخون هشیاران خضیب و نرگس مستش بجادویی مکحول . سعدی . ♦ الکف الخضیب ؛ نام ستاره ای است . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ♦ امراءة خضیب ؛ زنی که خود را رنگ کرده برای آرایش . ♦ بنان خضیب ؛ انگشت رنگ کرده شده . انگشت رنگین . ♦ کف خضیب ؛ کف دستی که برای زینت رنگین کرده اند : می دیرینه گساریم بفرعونی جام از کف سیم بناگوشی با کف خضیب . منوچهری .
خضیب . [ خ َ ] (ص نسبی ) انتساب خضاب کردن بریش را می رساند. (از انساب سمعانی ).