خط امان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خط امان . [ خ َطْ طِ اَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مقابل خط خون . (آنندراج ): و بخت نصر، این مرد را که خط امان داده بود البته نیازرد و پیوستگانش را. (مجمل التواریخ ). از دست روزگار ستمگر بعهد او زی اهل شهر نخشب خط امان رسید. سوزنی . سپهر قد را هر کس که برکشیده ٔ تست سپهر درنکشد خط خط امانش را. خاقانی . ساقیا عشرت امروز بفردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانی بمن آر. حافظ. از هواخواهان مشو غافل که وقت برگریز طوق قمری سرو را خط امان خواهد شدن . صائب (از آنندراج ).