خط کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطکشیدن . [ خ َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) محو و ناپدید کردن . (آنندراج ). متروک کردن و برطرف ساختن . (غیاث اللغات ). ابطال کردن . خط بطلان کشیدن . (یادداشت بخط مؤلف ) : تا جان بود مرا غم جانان بجان کشم سر برنهم بخطش خطبر جهان کشم . امیرمعزی (از آنندراج ). می تا خط ازرق قدح کش خط درکش زهدپروران را. خاقانی (از آنندراج ). روز و شب جز خط مزور نیست خیز و شب بر خط مزور کش . خاقانی . ندانم از چه گلست آن نگار یغمائی که خط کشید بر اوصاف نیکوان چگل . سعدی . ♦ خط بر دیوار کشیدن ؛ حفظاعداد کردن . (آنندراج ). می کشم درحساب وعده ٔ او خط ز مژگان همیشه بر دیوار. شاپور (از آنندراج ). ♦ خط برکشیدن بر چیزی یا کسی ؛ او را بحساب نیاوردن . ۩ او را از دست رفته پنداشتن : خواجه گفت : افتاده باش وآن ملطفه بدست آن دبیر باشد و خط بر خوارزمشاه بایدکشید. (تاریخ بیهقی ). ♦ خط کشیدن بر اهل خطا ؛ بخشش گناهان . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ) : خطی کشید بر اهل خطا بعهده ٔ ملک که پادشاه خطا نگذرد ز خط وفا. سوزنی . بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبایر حسناتی ننوشتیم . سعدی . ◄ رسم کردن خط.ترسیم خط. شکل خط دادن : عالم یکیست خطکشیده ٔ خدای خلق وآن خط را میانه و آغاز و منتهی است . ناصرخسرو. هود گرد مؤمنان خطی کشید نرم میشد باد کآنجا می رسید. مولوی . هر کجاخط مشکلی بکشند جهد کن تا درون خط باشی . سعدی . ◄ کنایه از ریش برآوردن . (غیاث اللغات ) : آن نقطه های خال چه موزون نهاده اند وین خطهای سبز چه شیرین کشیده اند. سعدی . نهادی خار غم آن لحظه ٔگل را که بر لاله ز عنبر خط کشیدی . ابن یمین . ◄ نوشتن . (غیاث اللغات ). رقم کردن . (آنندراج ) : تا نفس خط می کشد این صفحه باطل میشود. میرزا بیدل (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
قلم گرفتن، خط خوردن، خط زدن حذف کردن، محو کردن، برطرف کردن گذشتن، صرفنظر کردن رسم کردن (خط)