خطام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطام . [ خ ِ ](ع مص ) مصدر ثلاثی «خَطم » و ثلاثی مزیدفیه «مخاطمه » است . رجوع به «خطم » و «مخاطمه » در این لغت نامه شود.
خطام . [ خ ِ ] (ع اِ) زه آویخته بکمان . ج، خُطُم . ◄ زه کمان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خُطُم . ◄ مهار. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ج، خُطُم : ملاح گفت : کشتی را خللی هست یکی از شما که دلاورترست ... باید که بدین ستون رود و خطام کشتی بگیرد. (گلستان سعدی ). ◄ داغی است شتران را در بینی و یا در عرض روی تا رخسار. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). اغلب شتران بیک خطام یا دو خطام داغ میشود. منه : جمل مخطوم خطام او خطامین (بصورت اضافه ).
خطام . [ خ َطْ طا ] (ع ص ) مشکی که پربوی کند خیشوم را.(از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). منه : مسک خطام .