خطب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ] (اِ.) کار بزرگ، امر مهم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] (اِ.) کار بزرگ، امر مهم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خطب . [ خ ُ طَ ] (ع اِ) ج ِ خُطبَه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خطبه در این لغت نامه شود : بلبلان گوئیا خطیبانند بر درختان همی کنند خطب . فرخی . چون از خطب فارغ شدم واجب دیدم انشا کردن فعلی دیگر. (تاریخ بیهقی ). کورند و کر هر آنکه نبینند و نشنوند بر خاک خط ایزد و از آسمان خطب . ناصرخسرو. مونس جان و دل من چیست تسبیح و قران خاکپای خاطر من چیست اشعار و خطب . ناصرخسرو. از بر عرش کند خطبه آن جاه و محل هرکه از برکند از شعر و ثنای تو خطب . سنائی . در کتاب لطایف الاَّداب از مصنفات عتبی نوادر اخبار و بدایع خطب و اشعار او بعضی مسطور است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
خطب . [ خ َ ] (ع اِ) حال . شان . کار خواه خرد باشد یا بزرگ . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). ج، خُطوب . قال فما خطبک یا سامری . (قرآن ٩٥/٢٠). و وجد من دونهم امراتین تذودان قال ما خطبکما قالتا لانسقی حتی یصدر الرعاء و ابونا شیخ کبیر. (قرآن ٢٣/٢٨). قال فما خطبکم یا ایها المرسلون . (قرآن ٥٧/١٥). ◄ کار بزرگ . حادثه ٔ عظیم . (یادداشت بخط مؤلف ) : این چه خطب و خطر بود که نازل گردید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ (اِمص ) خواستگاری زن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خطب . [ خ َ ] (ع مص ) مصدر دیگر خِطبَه . خِطِیبی ̍؛ خواستگاری کردن زن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).