خفری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفری . [ خ َ ] (اِ) قالی ستبر : کشیده بت و شال و خفری رده ملای مله جمله برهم زده . نظام قاری . وجود پنبه بمخفی چو باد در قفس است ولی بکاسر و خفری چو آب در غربال . نظام قاری .
خفری . [ خ َ ] (اِخ ) نامش شمس الدین محمدبن احمد و شهرتش خفری است . مولدش خفر فارس بود. او که بنام فاضل خفری نیز معروف است سالها شاگردی سعدالدین تفتازانی کرد و صاحب حواشی و شروح چندی است که از آن جمله است شرح تذکره خواجه نصیرالدین طوسی که بسال ٩٣٢ هَ .ق . از تحریر آن فارغ شد. (یادداشت بخط مؤلف ).