خفه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ فِ) [ په. ] (ص.) = خپه. خبه:<BR>۱- گلو فشرده، کسی که به خفگی دچار شده باشد.<BR>۲- تاریک، دلگیر.<BR>۳- دارای رطوبت و گرما یا آلودگی زیاد.<BR>۴- (عا.) ساکت باش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ فِ) [ په. ] (ص.) = خپه. خبه: ۱- گلو فشرده، کسی که به خفگی دچار شده باشد. ۲- تاریک، دلگیر. ۳- دارای رطوبت و گرما یا آلودگی زیاد. ۴- (عا.) ساکت باش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفه . [ خ ُ ف َ / ف ِ ] (اِ) سرفه . سعال . (ناظم الاطباء).
خفه . [ خ َف َ / ف ِ ] (اِ) خپه . فشردگی گلو. (ناظم الاطباء). خبه . خَبَک . خَباک . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ بدارآویختگی . ◄ عطسه . ◄ احتباس نفس . نفس بریده و دم گرفته . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) گرفته . مقابل باز و صاف . (یادداشت بخط مؤلف ). چون : رنگ این اطاق خفه است . صدای او خفه است . ♦ خفه خفه ؛ آهسته آهسته در سخن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ هوای خفه ؛ هوایی که دم کرده و نفس در آن تنگ میشود. هوای دم کرده . (یادداشت بخط مؤلف ) : زیر آسمان گرم و هوای خفه برای سوسن یکنواخت و غم انگیز بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ١٢). ◄ دلتنگ . دلگیر. (یادداشت بخط مؤلف ) : دورنمای شهر خفه، مرموز... پیدا بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ١٠). ♦ اطاق خفه ؛ اطاق دلگیر. ◄ تنگ خلق . کج خلق . (از لغت محلی شوشتر). ♦ خفه شدن ؛ تنگ خلق شدن . چون : از دست فلانی کم کم داشتم خفه می شدم . ♦ خفه کردن ؛ تنگ خلق کردن . عصبانی کردن . چون : حسن داشت کم کم مرا خفه می کرد. ◄ گلوفشرده . (ناظم الاطباء). مرده بر اثر فشردن گلو. ♦ خفه شدن ؛ گلو فشردن و بر اثر آن مردن . ♦ خفه گردیدن ؛ خفه شدن . مردن بر اثر فشرده شدن گلو. (یادداشت بخط مؤلف ). بسته شدن راه گلو : برنجد گلویی که بی خون بود خفه گردد ار خونش افزون بود. نظامی . ♦ خفه نمودن ؛ خفه کردن . ◄ سرفه . سعال . (ناظم الاطباء).
خفه . [ خ ِف ْ ف َ ] (ع مص ) سبک گردیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). سبک شدن و در خدمت . شتافتن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِمص ) سبکی . (منتهی الارب ) (دهار).
مترادف و متضاد واژهدان
گلوفشرده، محتقن، مرده تار، تاریک دلگیر، گرفته (متضاد: دلباز)
واژگان فارسی سره واژهدان
خپه