خفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ] (ص.)۱ - نهان، پنهان.<BR>۲- گوشه - گیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] (ص.)۱ - نهان، پنهان. ۲- گوشه - گیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفی . [ خ َ ] (اِخ ) نام شاعریست ترک از شهر ادرنه و از شاعران عهد سلطان محمد فاتح . او را به ترکی دیوانی است . (یادداشت بخط مؤلف ).
خفی . [ خ َ فی ی ] (ع ص ) نهان . پوشیده . پنهان . عدم آشکارا. ضد جلی . ج، خفایا.(از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ♦ ذکر خفی ؛ مقابل ذکر جلی . ذکری که گوینده به آهستگی و بدون بلند کردن صدای خود آنرا می خواند. ♦ کلام خفی ؛ گفتار نرم .گفتار آهسته . گفتار پنهانی . سخن نهانی . یواش . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ راز. ◄ ریز. (یادداشت بخط مؤلف ). مقابل جلی . ♦ خط خفی ؛ خط ریز. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ قلم خفی ؛ قلم ریز، مقابل قلم جلی . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خفی در نزد صوفیان، لطیفه ٔ الهی است که بالقوه در روح بودیعت گذارده شده است و آن حصول بالفعل پیدا نمیکند مگر بعد از غلبه واردات الهی و چون چنین شد آن واسطه بین حضرت حق و روح در قبول محلی صفات الهی و افاضه ٔ فیض حق بروح می شود. (از تعریفات جرجانی ). ◄ خفی در نزد عالمان علم اصول، عبارتست از: لفظی که مقصود از آن پوشیده باشد، البته نه از جهت خود صیغه بلکه از جهت عروض عارضی بر آن . این قید اخیر الفاظ مشکله و محتمله و متشابهه را از تعریف می کند، مثلاً در آیه ٔ سرقت حکم این آیت در حق طرار و نباش پوشیده است چه معنی سارق در لغت گیرنده ٔ مال غیر باشد بطریق و کلمه ٔ سارق در حق آن دو صنف از مردم مشتبه شده است ؛ زیرا که آنها به اسم مخصوص خوانده شده اند و اختلاف اسم هم دلیل بر اختلاف مسمی باشد، چنانکه اصل اینست . (از تعریفات جرجانی ).
خفی . [ خ ُ فی ی ] (ع مص ) خَفْی ْ. رجوع به خَفی و معانی مختلف آن در این لغت نامه شود.