خفیة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ یِ) [ ع. خفیة ]<BR>۱- (مص ل.) پنهان شدن.<BR>۲- (اِمص.) پوشیدگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ یِ) [ ع. خفیه ] ۱- (مص ل.) پنهان شدن. ۲- (اِمص.) پوشیدگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفیة. [ خ ُ ی َ ] (ع مص، اِمص ) خفیه . نهان . (یادداشت بخط مؤلف ). پوشیده . عدم آشکار. مخفی . (از ناظم الاطباء) : ادعوا ربکم تضرعاً و خُفْیَةً. (قرآن ٥٥/٧). قل من ینجیکم من ظلمات البر و البحر تدعونه تضرعاً و خُفْیَةً لئن انجی̍نا من هذه لنکونن َّ من الشاکرین . (قرآن ٦٣/٦). خفیه می گفتند سرها این بدان تا نباید که خدا دریابد آن . مولوی . خفیه می گویند نامت را کنون خفیه هم بانگ نماز ای ذوفنون . مولوی . دگر بخفیه نمی بایدم شراب و سماع که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است . سعدی . که یکی از ملوک حواشی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند بر ما گران آمد. (گلستان سعدی ). سعدی بخفیه خون جگر خورد بارها این بار پرده از سر اسرار برگرفت . سعدی (بدایع). کریم عزوجل غیب دان و مطلع است گرش بجهر بخوانی و گر بخفیه دراز. سعدی . ♦ خفیه محال ؛ زمین مخفی از حکومت . (ناظم الاطباء). ♦ در خفیه ؛ در نهانی . پنهانی . پوشیده . ◄ جاسوس . (یادداشت بخط مؤلف ). پلیس مخفی . ♦ پلیس خفیه ؛ کارآگاه . ◄ آشکارا. (یادداشت بخط مؤلف ). این کلمه از اضداد است .
خفیة. [ خ ِ / خ ُ ی َ ] (ع مص ) نهان گشتن کسی از کس دیگر. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). منه : خفیت له خِفیَه (خُفیَه )؛ نهان گشتم مر او را.
خفیة. [ خ َ فی ی َ ] (ع اِ) چاه . ج، خفایا، خفیات . ◄ بیشه ٔ انبوه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ نوعی از جنون . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). منه : به خفیه ؛ او را نوعی جنونست . ◄ آسیب و مضرت دیو و پری . خافیه . (یادداشت بخطمؤلف ). ◄ (ص ) مؤنث خفی . ج، خفیات، خفایا. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ♦ الطاف خفیه ٔ الهی ؛ فیض های غیرآشکار خدا. ♦ علوم خفیه ؛ علوم غریبه و عبارتست از کیمیا، لیمیا، هیمیا سیمیا، ریمیاً و اول اسامی این پنج علم در جمله ٔ کله سر آمده است . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ نون خفیه ؛ نون خفیفه . (ناظم الاطباء).
واژگان قرآن
تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً «خفیة» به معناى دعاى پنهانى است.(19)