خفیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ دَ) (مص ل.) عطسه کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ دَ) (مص ل.) عطسه کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خفیدن . [ خ َ دَ ] (مص ) نفس زدن . دم زدن . ◄ خفه شدن . ◄ سخت نفس کشیدن . ◄ نفس نفس زدن . ◄ سرفه کردن . ◄ طپیدن . (ناظم الاطباء). ◄ عطسه کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). عطسه زدن . (ناظم الاطباء) : چون بخفد باد سعادت اثر غالیه سا گردد باد سحر. منجیک . و امیرالمؤمنین گفت : دنیای شما بنزدیک من ... از خفیدن بزیست بنزدیک خداوندش . (ابوالفتوح ج ١ ص ٧٠٠). دماغ صبح را در هر خفیدن ز فیض رأی او خورشید زاید. مؤیدالدین (از آنندراج ). نائر [ میشی ] که چون بخفد چیزی از بینیش بیفتد. (یادداشت بخط مؤلف ).
خفیدن . [ خ ُ دَ ] (مص ) سرفه کردن . (ناظم الاطباء). سرفیدن . (یادداشت بخطمؤلف ): انقحاب ؛ خفیدن یعنی سرفیدن . (مجمل اللغة).