خل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) خاکستر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] (اِ.) سرکه.
(خِ) (اِ.) = خله. خیل. خلم: خلطی که از بینی انسان یا جانوران برآید.
(خِ لّ) [ ع. ] (اِ. ص.)دوست، دوست صمیمی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خل . [ خ ِل ل ] (ع اِمص ) مصادقت . مواخات . دوستی . (از منتهی الارب ). منه : انه الکریم الخل . ◄ (ص ) فقیر. محتاج . درویش . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ (اِ) دوست . در این صورت همیشه با لفظ ود مرادف می باشد. خُل ّ. (منتهی الارب ). منه : کان لی وداً و خلا. ج، اخلال .
خل . [ خ َل ل ] (ع اِ) راه نافذ در ریگ و راه نافذ میان دو ریگ و یا در ریگ متراکم . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج، اَخُل ّ، خِلال . ◄ مرد نحیف مختل الجسم . ◄ جامه ٔ کهنه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ رگی در گردن . ◄ رگی در پشت . ◄ شتربچه ٔ نر بسال دوم درآمده . ◄ مرغ کم پر. ◄ آنچه تلخ و شورمزه باشد از گیاه . ◄ شتربچه ٔ از مادر جدا شده . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ بدی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ). ◄ لباس پاره . الثوب البالی . (از النجمه ). ◄ سرکه . (منتهی الارب ) (ازتاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خُلول : داند ترا که تو چه کسی دیگران چه کس آنکس که فرق داند کرد انگبین زخل . سوزنی . خل ؛ سرکه را گویند و سرکه را برومی آنسدن گویند و بسریانی خلا و بزبان سیستانی سگ گویند... سرد است در دوم و خشکست در سوم و مخففست اعضای عصبانی را زیان کند و جوهر سرد در او بیشتر است و به این سبب صفرا را قمع کند و اجزای او را از هم جدا گرداند و سیلان خون را منع کند و چون غرغره کنند آماس کام و حنک را که از حرارت بود، سود دهد... (از ترجمه ٔ صیدنه ) : دست خم چون راح ریحانیت داد خوان جم را خل خرمائی فرست . خاقانی . خلی نه آخر از خم تاکی مزاج چرخ کآنجا مرا نخست قدم بر سر خم است . خاقانی . در دوصدمن شهد یکوقیه ز خل چون درافکندی و در وی گشت حل . مولوی . آن زمان شیرین شوی همچون عسل فارغ آیی گر بتو ریزند خل . مولوی . گرچه می کردم چه میدیدم درین خل ز عکس جرض بنمود انگبین . مولوی . باز عقلش گفت بگذر زین حول خل دوشابست و دو شابست خل . مولوی . انگبین گر پای وادارد ز خل اندر آن اسگنجبین آید خلل . مولوی . ♦ امثال : ماله خل و لاخمر ؛ نیست مر او را نه خیر و نه شر. (منتهی الارب ). ما فلان بخل و لاخمر ؛ نه خیر در فلان است نه شر.(منتهی الارب ). ◄ (ص ) لاغر. کم گوشت . (منتهی الارب ). ◄ فربه . (منتهی الارب ). در این معنی خل از اضداد است .
خل . [ خ َل ل ] (ع مص ) سوراخ نافذ کردن در چیزی . منه : خل الشیی ٔ خلا. ◄ زبان شتربچه را شکافتن و چوب در آن کردن تا شیر نمکد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). منه : خل الفصیل . ◄ نیزه زدن بکسی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). منه : خله بالرمح . ◄ درویش شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ در کناره گلیم را بمیل چوبین و یا آهنین بر بدن خود بهم دوختن تا از باد نپرد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خل الکساء. ◄ خاص شدن نقیض عم در وقتی که می گوئیم عم فلان فی دعائه . (از منتهی الارب ). منه : خل فلان فی دعائه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ چرانیدن شتران را در علف شیرین . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ لاغر و کم گوشت شدن . (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). منه : خل لحمه .
مترادف و متضاد واژهدان
سرکه لاغر شدن سوراخ کردن