خلاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِمر.) باتلاق، لجنزار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِمر.) باتلاق، لجنزار.
(خِ) [ ع. ] (مص م.) فریفتن، مکر و حیله نمودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلاب . [ خ َ ] (اِ مرکب ) گل و لای و آب که بهم آمیخته شده باشد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). منجلاب . لجن زار : زآن شراب اینکه تو داری چو خلابیست نبیذ دربهشت این همه عالم چو سرائیست خراب . ناصرخسرو. بزیرزانوی من خاک را خلاب کنند. مسعودسعد. کردم بدم نسیم هوا را همی مسموم کردم به اشک ریگ بیابان همی خلاب . مسعودسعد. آب مهر ترا خلاب نبود آتش خشم تو شرار نداشت . مسعودسعد. او وهمه جهان مثل زمزم و خلاب او و همه سران حجرالاسود و رخام . خاقانی . کی شکند همتش قدر سخن پیش غیر کی فکند جوهری دانه ٔ در در خلاب . خاقانی . جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است . (گلستان سعدی ). روزی حضرت خواجه قدس اﷲ روحه فرمودند که راه گذر مرا خلاب مرارید که قدمهای من بی نماز میشود تا بجهت شما دعا کنم . (انیس الطالبین بخاری ). ◄ زمین گلناکی را گویند که پای آدمی و چاروا در آن بماند. (برهان قاطع) : در راه خلابی پیش آمد. (کلیله و دمنه ). دماغ ما ز خرد نیستی اگر خالی نرانده ایمی گستاخ وار خر بخلاب . سوزنی . خر خمخانه کز سر خم عقل مست برخیزد و فتد بخلاب . سوزنی . خرم اندر خلاب عجز نخفت . انوری . بنده با مشت خربط است امروز چون خر اندر خلاب افتادند. انوری . انوری آخر نمیدانی چه می گویی خموش گاو پای اندر میان دارد مران خر در خلاب . انوری . بیهده خر در خلاب قصه من رانده ای کافرم گرنفکنم گاو هجا در خرمنت . انوری . باران تیر گشته شبانروزی و عدو ز اشتردلی خویش چو خر مانده در خلاب . رضی نیشابوری . هرکه خر در خلاب شهوت راند. خاقانی . جهان خلق چون خر در خلابست . عطار. دور می شد این سؤال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب . مولوی . درآمد ز در همچو خر در خلاب شده پشت در زیر خیک شراب . (دستورنامه ٔ نزاری قهستانی چ روسیه ص ٦٨). سعدیا پرهیزگاران خودپرستی می کنند ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده ایم . سعدی (طیبات ). بپای پیلتن اسبت چنان عاجز فتد خصمت که هر کس بیندش گوید خری اندر خلابست این . ابن یمین . ♦ امثال : چون خر در خلاب ماندن ؛ در کاری واماندن .
خلاب . [ خ ِ ] (ع مص ) مصدر دیگر خلب است . (منتهی الارب ). رجوع به خلب در این لغت نامه شود. ◄ مخالبة. رجوع به مخالبة در این لغت نامه شود.
خلاب . [ خ َل ْ لا ] (ع ص ) مرد فریبنده ٔ مکار. دروغگو. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). بسیار فریبا. (یادداشت بخط مؤلف ).