خلاص
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) رهایی یافتن.<BR>۲- (اِمص.) رهایی، رستگاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) رهایی یافتن. ۲- (اِمص.) رهایی، رستگاری.
(خِ) [ ع. ] (ص.) بی غش، ناب، ناآمیخته (طلا، نقره، روغن و جز آن).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلاص . [ خ ِ ] (ع اِ) خلاصه ٔ روغن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ گداخته ٔزر و سیم . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ زر خالص . سره . (یادداشت بخط مؤلف ) : خلاص بود و کنون قلب شد ز سکه بگشت مزور آمد و خائن چو سکه ٔ قلاب . خاقانی . زری که خلاص آمد از نار نیندیشد. خاقانی . شاه فرمود تا بمجلس خاص بر محکها زنند زر خلاص . نظامی . ◄ مسکه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ بوته ٔ زرگری . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) : می بیغش برآمده ز سبو چون زر خالص از درون خلاص . نظیری (از آنندراج ). ◄ رب خرما. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ خَلاص (خِلاص ) خلاصه . برگزیده . خالص از چیزی . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خَلاص (خِلاص ) (اِمص ) رهایی . رهایش . آزادی .نجات . (از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : خلاص خود را چاره ای می جست . (کلیله و دمنه ). تدبیر خلاص من چگونه می بینی . (کلیله و دمنه ). آدمی چون کرم پیله است هرچند بیش تند ببند سخت تر گردد و خلاص متعذرتر. (کلیله و دمنه ). زین وجودت بجان خلاص دهند بازت از تو وجود خاص دهند. خاقانی . گر مرا دشمن ز من دادی خلاص بر سر دشمن روان افشاندمی . خاقانی . رخت عزلت بخراسان برم انشأاﷲ که خلاص از پی دوران بخراسان یابم . خاقانی . یکی بندیم شکوه آورد پیش خلاصش ندیدم بجز بند خویش . سعدی (بوستان ). چه کردی که آمد بجانت خلاص . سعدی (از آنندراج ). شکارش نجوید رهایی ز بند اسیرش نخواهد خلاص از کمند. سعدی (از آنندراج ). جان ببستم بمیان شمعصفت از سر شوق تا نسوزی ز غم عشق نیابی تو خلاص . حافظ. ♦ امثال : حاجی مرد و شتر خلاص ؛ کار تمام شد. ♦ خلاص شدن ؛ رها شدن . آزاد شدن . نجات یافتن . شفا یافتن . آسوده گشتن . (ناظم الاطباء) : شد از لطف او در گلستان خاص همای کدو از قناعت خلاص . ملاطغرا (در تعریف پیر مغان از آنندراج ). ♦ خلاص کردن ؛ رهایی بخشیدن . آزاد کردن . ♦ خلاص گشتن ؛ رها شدن . رهایی یافتن . دغدغه گذاردن : هرکه او را کار با زنجیر زلف افتاده ست گردنش گردد مگر از قید در محشر خلاص . سلیم (از آنندراج ). بعد ازین بر من ندارد دست آسیب جهان سوختم گشتم ز هر آفت چو خاکستر خلاص . سلیم (از آنندراج ). ◄ صدق . محبت . (آنندراج ). علاقه . اخلاص : خلف این نصیحت بشنید و مقبول داشت و دانست که این سخن از سر خلاص و اخلاص می رود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ (ص ) رها. آزاد. ◄ سلامت . عافیت . شفاء. (ناظم الاطباء).
خلاص . [ خ َل ْ لا ] (ع ص ) نجات دهنده . آزادکننده . رهاکننده . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خلاص . [ خ َل ْ لا ] (ع اِ) رخنه ٔ در خانه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ شکاف . سوراخ . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
مترادف و متضاد واژهدان
آزاد، آسوده، رها، فارغ، مرخص، مستخلص، ول (متضاد: اسیر، گرفتار، درگیر) رهایی، نجات، استخلاص
واژگان فارسی سره واژهدان
رهایش، رهایی، رها، آزاد