خلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلال . [ خ َ ] (ع اِ) غوره ٔ خرما. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خلال . [ خ ِ / خ َ ] (ع اِ) درمیان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب )(ملخص اللغات حسن خطیب ). ضمن . طی . بین : گفته شد آن داستان معنوی پیش ازین اندر خلال مثنوی . ♦ خلال الدار ؛ گرداگرد حدود خانه و مابین بیوتات خانه . (منتهی الارب ). ♦ در خلال این جماعت ؛ در بین این جمع. ♦ در خلال این مدت ؛ در اثنای این مدت . ◄ خِلال . ج ِ خل و خَلّة و خِلّة و خُلّة و خُلَل . (منتهی الارب ). ◄ آنچه بدان سوراخ کنند. (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، اخلة. ◄ میل دندان کاو. (منتهی الارب ). چوب یا استخوان یا فلزی با نوک باریک که برای بیرون کرن خرده های غذا که در میان دندانها ماند بکار برند. دندان فریش . دندان افریز.چوچو در لغت مردم رشت و انزلی . (یادداشت بخط مؤلف ): از آن خلال کنند. (کلیله و دمنه ). گر خلال بن دندان شدنم نگذارند. خاقانی . عیسی خلال کرده از خارهای گلبن . خاقانی . ♦ خلال کردن ؛ درآوردن خرده ٔ غذا از میان دندانها بوسیله ٔ خلال . ◄ خلاشه . (ناظم الاطباء). چوب باریک و لاغرو کوچک : حدیثی بود مایه ٔ کارزار خلالی ستونی کند روزگار. فردوسی . بقا بادش چندان که ز فرسودن ایام شود کوه دماوند بکردار خلالی . فرخی . همی بالدت تن سپیداروار ز بی دانشی مانده جان چون خلال . ناصرخسرو. نعت وصلت ار شبی روزی من کند فلک باز رهانم از هوس این تن چون خلال را. فلکی شروانی . بدر او هلالی وشخص او خلالی شده است . (سندبادنامه ص ١٩٤). همچنانکه پدر سعد تو بعد از نودساله عمر و پادشاهی طبرستان سخن بسمع قبول اصغاء فرمودی و در آن بخلالی خیالی را مجال نبودی . (تاریخ طبرستان نامه ٔ تنسر). وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خلالی . سعدی (بدایع). ز دور فلک بدر رویش هلال ز جور زمان سرو قدش خلال . سعدی (بوستان ). ♦ خلال بادام ؛ بادام را هر سه پوست بازکنند و پس از تر نهادن یک شبانروز بقطعات باریک و تنک به دراز برند و در نقل و گز وپلو و شله زرد و مطنجن و غیره کنند. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلال پرتقال ؛ پوست پرتقال بپاره های باریک کنند برای ساختن مربا. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلال پسته ؛ پسته ٔ مقشر که بپاره های باریک کنند ریختن در خورشها و امثال آن و شیرین پلو را. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلال زردک ؛ زردک را بپاره های باریک کنند برای داخل کردن در خورشها. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلال گزر ؛ رجوع به خلال زردک شود. ♦ خلال نارنج ؛ چون گوشت درونسوی پوست نارنج را بسترندو جزء برون سوی شفاف و تنک آنرا به اجزاء باریک [ به پهنای دوهزار یک گز و کمتر و بیشتر ] بدازا برند آنرا خلال نارنج نامند و آنرا پس از آنکه در دو یا سه آب شیرین بجوشانند و تلخی آن بگیرند در پلو، خورش، قیمه، آش، ماست و غیره کنند خوشمزگی و بوی را. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلال نارنگی ؛ بریده و ریزه ٔ پوست نارنگی برای داخل کردن در خورشها و ساختن مرباها. ◄ چوب یا آهن که بدان دو کناره جامه را بهم بر بدن دوزند تا از باد نپرد. (منتهی الارب ). ♦ ذوالخلال ؛ لقب ابوبکر صدیق رضی اﷲ عنه . ◄ چوب که در زبان شتربچه کنند تا شیر نمکد. ◄ مخرج باران از ابر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ◄ خصلتها. خویها. (یادداشت بخط مؤلف ) : دیگر خصلت از خصال حمیده و خلال پسندیده او آنست که یک لمحةالبصر از عمر او ضایع نماند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و بتکلف خصال پسندیده و خلال گزیده را باراحت سیئات اعمال در نفس خویش مرکوز می کنند. (جهانگشای جوینی ). و باز آنرا بخصال محمود و خلال پسندیده ... اعتدال آرد. (جهانگشای جوینی ). ◄ (مص ) مخالة؛ با کسی دوستی داشتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ).
خلال . [ خ َ ] (ع اِ) هر عارضه ای که شیرینی را ترش گرداند. ◄ رطب در میان شاخه های خرمابن . (ناظم الاطباء).