خلجان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ لَ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- لرزیدن، تکان خوردن.<BR>۲- اضطراب.<BR>۳- (اِ.) میل خاطر، خواهش چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ لَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- لرزیدن، تکان خوردن. ۲- اضطراب. ۳- (اِ.) میل خاطر، خواهش چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلجان .[ خ َ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان فعله کری بخش سنقر کلیایی شهرستان کرمانشاه . دارای ١١٠ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ گاورود و محصول آنجا غلات، حبوبات و توتون . شغل اهالی زراعت، قالیچه و جاجیم و پلاس بافی و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
خلجان . [ خ ِ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سرورود بخش اسکو شهرستان تبریز. دارای ٣٢٩٥ تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات، کشمش، سردرختی . شغل اهالی زراعت و گله داری . صنایع دستی شال بافی .راه آن شوسه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
خلجان . [ خ َ ل َ ] (ع اِمص ) مودت . محبت . عشق . (ناظم الاطباء). ◄ خواهش . آرزو. ◄ خارخار. ◄ میل خاطر. رغبت . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع).
مترادف و متضاد واژهدان
تپش، لرزش اضطراب، دلهره، نگرانی، بیم آرزو، رغبت، خارخار، خواهش، میل محبت، عشق، مودت پریدن چشم به خاطر درآمدن، به خاطررسیدن، به ذهن خطور کردن