خلط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) آمیختن، درهم آمیختن.<BR>۲- (اِمص.) آمیزش، اختلاط.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- آنچه با چیز دیگر آمیخته شده باشد. ۲- هر یک از سرشتهای چهارگانه: خون، بلغم، سودا، صفرا. ج. اخلاط.
(خَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) آمیختن، درهم آمیختن. ۲- (اِمص.) آمیزش، اختلاط.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلط. [ خ ُ ل ُ ] (ع ص ) متملق آمیزنده بمردم .(منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خَلط. خَلِط. ◄ کسی که زنان و متاع خود را درمیان مردم اندازد. (منتهی الارب ). خَلط. خُلُط. ◄ ج ِ خَلیط. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
خلط. [ خ َ ] (ع اِمص ) آمیزش . (یادداشت بخط مؤلف ) (ناظم الاطباء). ♦ خلط شدن ؛ آمیختن . (ناظم الاطباء). ♦ خلط کردن ؛ مخلوط کردن . درهم کردن . سرشتن . (ناظم الاطباء). ♦ خلط مبحث ؛ مقصدی را بمقصد دیگر آمیختن بقصد مشاغبه و مغالطه یا بی قصدی . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خلط مبحث کردن ؛ مقصدی را بمقصدی دیگر آمیختن بقصد مشاغبه یا بی قصدی . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (ص ) متعجب . آشفته . حیران . (ناظم الاطباء). ♦ خلط شدن ؛ متعجب شدن . حیران گشتن . (ناظم الاطباء). ♦ خلط کردن ؛ شوریدن . آشفتن . (ناظم الاطباء).
خلط. [ خ َ ل ِ] (ع ص ) متملق و آمیزنده بمردم . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خَلط. ◄ کسی که زنان و متاع خود را میان مردم اندازد. خَلط. خُلُط. ◄ گول . (منتهی الارب ). منه : رجل خلط.
مترادف و متضاد واژهدان
آمیزش، اختلاط معاشرت، همدمی، همنشینی، یاری آمیز، آمیزه لنف خلق، خو
فرهنگ طیفی واژهدان
روحیه، مشرب، خلق، خو، خلق و خوی، حال، احساسات، عواطف، خوی خصوصیت اخلاقی، گرایش خصوصیت فردی، صفت، عادت، خصوصیات
واژگان فارسی سره واژهدان
درهم آمیخته، خل، چرک، آمیزه، آمیختگی