خلع کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلع کردن . [ خ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بر کنار کردن . معزول کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : و آن پادشاه را نیز کس نشانده بودند، خلع کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). ◄ برکندن . قلع کردن . ◄ بیرون کشیدن . ◄ بازکردن جامه را از تن . (یادداشت بخط مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
برکنار کردن، معزول کردن، منفصل کردن، عزل کردن (متضاد: گماشتن، برگماشتن، منصوب کردن) کندن، برکندن، بیرون آوردن (لباس و)
فرهنگ طیفی واژهدان
معزول کردن، ازتخت پایین آوردن، برانداختن
واژگان فارسی سره واژهدان
برکنار کردن