خلعت دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلعت دادن . [ خ ِ/ خ َ ع َ دَ ] (مص مرکب ) خلعت بخشیدن . بکسی خلعت برای انعام دادن . بخشیدن خلعت . اعطاء خلعت : بسیار داد خلعتم اول وز آن سپس بگرفت خیره باز به انجام خلعتش . ناصرخسرو. شبانگاه بمنزل او نقل کرده، بامدادش خلعت داده . (گلستان سعدی ). ♦ خلعت دادن استاد ؛ خلعت بخشیدن استاد به شاگرد بجهت تشویق او : نیست ابرو اینکه بر بالای چشمت کرده جای عین خوبی دیده ست استاد خلعت داده ست . خالص (از آنندراج ). ۩ خلعت بخشیدن اولیاء طفلی به استاد او قدردانی را، چون طفل در نزد آن استاد پیشرفت کرده است .