خلعه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلعه . [ خ ِ ع َ ] (ع اِ) خلعة. جامه و جز آن که بزرگی مر کسی را پوشاند.(از منتهی الارب ). خلعت . (ناظم الاطباء) : برقع صبح چون براندازند کوه را خلعه در سر اندازند. خاقانی . از رنگ رنگ خلعه که فرموده ای مرا. خاقانی . هنگام آنکه خلعه دهد باغ را بهار آن گنج زرفشان خزان اختیار کرد. خاقانی . رجوع به خلعت شود. ◄ (مص ) خلعت دادن کسی را. (منتهی الارب ).