خلل افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلل افتادن . [ خ َ ل َ اُ دَ] (مص مرکب ) خرابی پیدا شدن . فساد و تباهی حاصل آمدن : چون به لشکرگاه رسید، یافت قوم را بر حال خویش هیچ خللی نیفتاده بود. (تاریخ بیهقی ). دست بتوفیر لشکر برد و در آن بسیار خللها افتاد. (تاریخ بیهقی ). و اگر عیاذاً باﷲ... خلل افتد جیحون بزرگ در پیش است و گریزگاه خوارزم سخت دور. (تاریخ بیهقی ). خلل گرچه می افتدش در دماغ ولی سرخوشی می پذیرد چو باغ . ملاطغرا (از آنندراج ). صدخلل در راحت تنهائیم افتاد اگر زآشنایان گردبادی در بیابان داده ایم . کلیم (از آنندراج ).