خلم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خِ) (اِ.) خشم، غضب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ) (اِ.) خشم، غضب.
(خِ) (اِ.) ۱- خلط غلیظی که از بینی آدمی و جانوران ریزد؛ آب بینی ستبر. ۲- گل تیره چسبنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خلم . [ خ ِ ] (اِ) خشم . غضب . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : کفر جهل است و قضای کفر علم هر دو یک کی باشد آخر خلم و حلم . مولوی . ایمنان را من بترسانم بخلم خائفان را ترس بردارم ز حلم . مولوی . خلم بهتر از چنین حلم ای خدا که کند از نور ایمانم جدا. مولوی . تا کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم علم حلم اندود را. مولوی . ◄ آب بینی . خُلم . (ناظم الاطباء). رجوع به خُلم شود. ◄ گل تیره ٔ چسبنده . (ناظم الاطباء) (برهان ) : چراغ علم و دانش پیش خود دار وگرنه در چه افتی سرنگون وار فغان زین صوفی در خلم مانده ولی در خلم خود بی علم مانده . عطار (از آنندراج ).
خلم . [ خ ُ ل ُ ] (اِخ ) قصبه ای از توابع بلخ در سرحد بدخشان که به ده فرعون اشتهار دارد. (ناظم الاطباء). یاقوت گوید: شهری است در نواحی بلخ، در بیست فرسخی این شهر، شهر کوچکی با دهها و بساتین یافت میشود و همیشه در آنجا باد می وزد. (از معجم البلدان ). به طخارستان است به دو منزلی سمنگان . (از یادداشت مؤلف ): در خراسان میان بلخ و طخارستان است و اندر صحرانهاده بر دامن کوه و او را رودی است و خراجشان بر آب است و جایی بسیار کشت و برز است . (حدود العالم ).
خلم . [ خ ِ ] (ع اِ) دوست و یار. ◄ خوابگاه آهو و خانه ٔ آن و جای پنهان شدن وی . ◄ استخوان . ◄ پیه و روده های گوسفند. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج، اَخلام، خُلَماء.